نوروزگلی (گل نوروز) عیدی دشت های خرم آتش بیگ در نوروز و طلیعه بهار به دوستداران طبیعت 

مهمتر از آن مسووليتی است كه خالق هستی بر دوش انسان نهاده و بايد روزی جوابگو باشيم. پس بياييم به هر آنچه ما را شخصيت و كرامت بخشيده ارزش قائل شويم و فراموششان نكنيم. اما زادگاهم روستای آتش بيگ كه يكی از قديمی ترین روستاهای آذربايجان شرقی ميباشد، گذشته اش طبق مستندات تاريخی افتخارآميز بوده، روزگاری كانون حاكميت های زيادی بوده و روزگار می گذرانده. زادگاهم حدود 60 كيلومتری شهرستان هشترود قرار دارد. از جاده هشترود به مراغه حدود 18كيلومتر ديگر بايد طی مسير كنيد تا به زادگاهم برسيد. جاده ای كه سالها قبل ساخته شده. اين راه از ميان كوه ها و دره ها و كشتزارهای وسيع و آسمانی چون آيينه صاف به وسعت روح بزرگتان زيبايی و عظمت دارد آری اين راه راهنمای شماست تا شما را به زادگاهم برساند.

زادگاهم پس از گذشت سالها بی مهری و تحمل رنج آور گذشته پرافتخارش و ساختن و سوختن و تا به امروز پا بر جا ماندن فرزنداني را به عرصه حيات رسانده كه تصميم گرفته اند گذشته پر افتخار زادگاهشان را دوباره به او برگردانند اين فرزندان ثمره پدرانی است كه همچون زادگاهم صبور و استوار با تحمل تلخی ها و شيرينی های روزگار خم به ابرو نياورده تا به رشد و شكوفايی و افتخار امروزي برسد. فكر مي كنم به زادگاهم نزديك شده‌ايم آری اينجا مكانی است به نام هاچا و راهيست از ميان دو كوه بزرگ و با صلابت. اينجا اگر چند لحظه توقف كنيم دورنمای باعظمت زادگاهم را خواهيم ديد كه با چه عظمت و استواری در مقابل همه طوفان‌های ويرانگر گذشته كه خيلی از همنوعانش مانند خرابه، شنو، گولليك و... (روستاهاي باستاني اطراف آتش‌بيگ كه در گذشته دور از رونق و آباداني برخوردار بوده و اكنون تنها ويرانه‌هاي آن‌ها برجاي مانده است) تاب و تحمل نياورده و از بين رفته اند پا بر جا مانده است و برای رسيدن به آرزوهايش سخت در تلاش و جنب و جو ش است. من می خواهم از اينجا دقايقی بيشتر از شما زادگاهم را تماشا كنم.

 شما از بين گذرگا ه بين دو كوه چند صد متری بايد در سراشيبی پر پيچ و خم طی طريق كنيد در همين مسير كوتاه چشم اندازهای زيبا باغات سرسبز و رود سرشار از زند گی قرانقو را خواهيد ديد كه با آرا مش خاصی دست نوازش بر سر هر آنچه در مسيرش به آن دسترسی دارد می كشد و عبور می كند و با آهنگ زندگی بخش خود از همه می خواهد كه اين نغمه را با هم زمزمه كنند. به رود قرانقو می رسيد پلی كه سال ها پيش احداث شده. از آن عبور خواهيد كرد در سمت راست خود رودخانه جبيند را كه در نزديكی همين پل با رودخانه قرانقو به هم پيوند می خورند و همديگر را در آغوش می گيرند خواهید ديد پيوندی كه سالهاست پا برجا مانده است تلاقی اين دو رودخانه كه از شمال غربی و شمال شرقی زادگاهم در حال جريان است سبب به وجود آمدن باغات و كشتزارهای سرسبزي شده كه تماشای اين تابلوهای طبيعی بسی نشاط انگيز می باشند.

باغات سيب درختان قد برافراشته سپيدار چمنزارهایي چون مخمل سبز كه هر از گاه نسيمی روحبخش همچون مادری مهربان شانه بر دست گيسوان كودكش را شانه ميزند و او را با نغمه های آهنگ خود به انجام حركات موزون وامیدارد خواهيد ديد حركات موزون اين چمنزارها و رقص برگ های درختان بدون ترديد شما را هم با خود همراه خواهد كرد. باور كنيد توصيف اين تابلوهای زنده و شيدايی و تنازيشان قلمی شيوا و روحی بس ظريف می خواهد تا با لالايی اين نسيم دل انگيز لحظاتي پلك بر هم نهيد و پروازی به اندازه درخت سپيدار ..... تا برگ كوچكی شوید و بر شاخه نازكی بنشينید و بر آسمان و زمينش كه پاكي و زيبايی در آن موج می زند تماشا كنید ....... و خود را با اين حركات موزون همراه كنید كه حقير ناتوان از اين توانايی.. پس خود به اندازه وسعت روحتان از اين تابلوهای طبيعی لذت ببريد. اكنون به پل رودخانه قرانقو رسيده ايد. مطمئنم قبل از عبور از پل نغمه سحرآميز رود قرانقو شما را لحظاتی برای شنيدن و لذت بردن از آهنگ زندگی بخشش از حركت باز خواهد داشت. شما با این آهنگ رقص ماهیهای ریز و درشت و پرواز پرندگان و سنگها و صخره هایی که در مسیر رودخانه نقش سیم های یک ساز را بر عهده دارند و هرکدام از اینها با قرار گرفتن در بستر این رود زندگی ساز نماهنگ دلنشین و شادی بخش خود را به گوش شما خواهند رساند و شما با شنیدن این نغمه های مسرت بخش خستگی راه را فراموش خواهید کرد. او هميشه آهنگ جاری بودن را می نوازد. سكون و ايستايی برايش بی معنی است و حتی با آخرين رمق هايش هم اين آهنگ حركت را می نوازد. حركت و ادامه مسير. آری شما هم بايد حركت كنيد. تقريباً به همان اندازه كه مسير سراشيبی را طی كرده ايد مسير سربالايی در پيش رو داريد تا به زادگاهم روستای آتش‌بيگ برسيد. شايد كمی خسته كننده باشد ولی اين مسير شما را به اوج گرفتن هدايت می كند. در همين مسير يكی از فرزندان زادگاهم به نام آقای فرامرز اصفهانی آتش بيگ خدمات ارزنده ای برای تقدير از زادگاهش انجام داده است با مشاهده خدمات ماندگارش و همت والا و بی نظيرش او را مورد تحسين قرار خواهيد داد. ايشان با توكل بر خدای قادر و توانا و همكاری و حمايت ديگر فرزندان زادگاهم  باتلاش بی وقفه برای رسيدن به آرمانهای ماندگارش از هيچ مساعدتی دريغ نمی كند. او عاشقانه برای زادگاهش تلاش می كند و بس. خب من هم به شما رسيدم راستش را بخواهيد می خواستم لحظاتی در آنجا با تماشای زادگاهم مروری از گذشته داشته باشم بعدش هم از آن سراشيبی چون دوران كودكيم، از راهی که شما آمدید نه، من می خواستم از تپه و دره هايش، از ميان خاك های نرم و خارها و سنگ هایش دوان دوان ......، همچون دوران كودكی این حرکات را دوباره تكرار كنم و برای همين است كه كمی خاكی شده ام، خب، این محوطه صاف که می بینید در گذشته محل جمع آوری کاشت و برداشت دهقانان بوده، به نام خرمن، که گندم، جو، عدس، نخود و دیگر محصولاتشان را پس از درو در این مکان جمع می کردند. پس از اتمام درو آنها را با امکاناتی مانند وَل و جارجار که در انجام این عمل از گاوها استفاده می شد می کوبیدند. وَل ابزاری برای جدا نمودن دانه های گندم از ساقه بود. این وسیله از تخته به عرض یک متر و طول حدود دو متر ساخته میشد که یک طرف آن سوراخ هایی جهت جاگذاری سنگهای چخماق ایجاد می کردند و آن را با طناب به وسط چوبی که به گردن دو گاو بسته می شد می بستند و یک نفر سوار بر آن می شد و گاوها را بر روی ساقه های گندم به حرکت در می آورد که سنگهای چخماق تیز بر اثر تماس و گردش چند ساعته سبب جداشدن دانه ها از ساقه ها می شد و ساقه ها هم تبدیل به کاه می شد). جارجار هم ابزاری بود که شاخک های فلزی را بر روی دو چوب استوانه ای تعبیه می کردند و این ابزار هم برای ریز نمودن ساقه ها بود و یک نفر سوار بر آن می شد و ساعتها با چرخش دورانی توسط گاوها سبب خردشدن ساقه ها می شد تا آذوقه برای امرار معاششان را تهیه نمایند.

 آن خانه ها که در جنوب خرمن مشاهده می کنید محل سکونت اهالی زادگاهم می باشند. این باغچه سرسبز باغچه پدریم مرحوم شمس اله عزتی و باغچه مجاور آن متعلق به مرحوم سلیمان دهپور می باشد. آری اینجا زادگاه من است. شاید این جمله حقیر کمی اغراق آمیز باشد ولی برای من زادگاهم از نظر ساختاری و انتخاب برای محل سکونت یکی از منحصر به فردترین مکانها برای زندگی کردن یک مجموعه می باشد. که در حد توان به آن اشاره می کنم. اگر کمی دقت کنید روستای آَتش بیگ بر روی کوهپایه ای استوانه ای شکل بسیار استوار و تنومند قرار گرفته است. به نظر می رسد یکی از دلایل ماندگاری زادگاهم از بلایای طبیعی انتخاب مکان آن باشد. در شمال آن کوهی بلند و سر برافراشته به نام سنگر قرار گرفته است.

 این کوه آنطورکه پیرمردان زادگاهم بیان می کنند در جنگهای مختلف و هجوم مهاجمین در ادوار گذشته به عنوان محل دیده بانی و سنگر مورد استفاده قرار می گرفته است. با توجه به مکان استقرار این کوه این نکته کاملاً منطقی و قابل قبول می باشد. چرا که وقتی بالای کوه سنگر قرار بگیری به تمام راههای منتهی به زادگاهم اشراف کامل پیدا میکنی؛ حتی به باغات و کشتزارهای متعلق به زادگاهم. شاید کمتر روستایی دارای چنین رادار طبیعی باشد و از این کوه استفاده های دیگری هم برای موارد مختلف می شده که در سطور بعدی به آن اشاره خواهد شد. این کوه سنگر گذشته از این موارد یک همبستگی خاصی با زادگاهم دارد. در دامنه این کوه آرامگاه ابدی فرزندان زادگاهم قرار گرفته است. زادگاهم همانطورکه تا به امروز از فرزندان زنده اش محافظت کرده انگاری دوری و فراق از فرزندانی که عمر به پایان رسانده برایش غیر قابل تحمل می باشد به همین خاطر بستری در دامان خود برای آنها گسترانیده است. بگذریم... هر از گاهی که از آنجا عبور می کنم در حد عمر گذشته ام نماهنگ خاطرات آرمیدگان در این بستر ابدی از فقیر و غنی، از جوان و پیر، از زن و مرد، درذهنم تصاویر گذشته شان تداعی می شود همه آنهایی که به یاد دارم در لحظاتی هر چند کوتاه تصاویرشان را از مقابل دیدگانم می گذرانم و من هم می گذرم و می گذارمشان تا روزی که من هم بستری در کنار بستر آنها برای خود پیدا کنم.........؟! به قول زنده یاد پروین اعتصامی، هر که باشی و ز هر جا برسی، آخرین منزل هستی این است. اگر بخواهم با این احساس به نوشتن ادامه دهم به اطاله گفتار و خارج از حوصله عزیزان منجر گردد پس می گذرم .........................

  می خواهم به یک سری امور و ساختارهایی که در زادگاهم برای انجام کارهای عمومی اهالی نهادینه شده بود که امروزه از بین رفته اشاراتی داشته باشم که در نوع خود این ساختارها در آن دوران برای اهالی بسیار راهگشا و مقرون به صرفه بود. در گذشته برای امورات عمومی اهالی اوایل هر سال افرادی را از قبیل قوروقچی، چوپان، بندبان و ناخیرچی با جمع شدن در خرمن روستا انتخاب می کردند. از آنجایکه هر کدام از این افراد وظایفی را تقبل می نمودند در قبال این وظیفه اجرتی هم برایشان تعیین می شد که  معمولاً گندم و جو و بعضاً پول نقد هم پرداخت و مقرر می شد و مدت انجام وظیفه این افراد از اوایل فصل بهار تا اولین برفی که بر روی زمین بنشیند بود یا تا زمان اتمام برداشت محصولات اهالی. این گزینه ها سبب می شد تا اهالی روستا به امور دیگرشان با خیال راحت تری رسیدگی کنند.

 قوروقچی یا نگهبان:

وظیفه اش مراقبت از محصولات کشاورزان از قبیل چمنزارها گندم زارها و دیگرمحصولات اهالی بود که از چریده شدن و تعدی افراد و گله ها جلوگیری نماید. برای قوروقچی یکی از مکان های مناسب برای نظارت و دیده بانی قله کوه سنگر بود. این فرد که معمولاً چابک و جوان هم بود با رفتن به قله کوه سنگر اکثر مناطق در حیطه مسوولیتش را می توانست مشاهده نماید و در صورت مشاهده و عدم توجه بعضی افراد و تعدی به مراتع و کشتزارهای قوروق شده به مکان مزبور مراجعه و ضمن جلوگیری و بازدید خسارت وارده به قول امروزیها همانجا اعمال قانون انجام می گرفت و ما آن موقع ها که بچه بودیم از قوروقچی خیلی می ترسیدیم.

بندبان یا میراب:

 از گذشته دور نهری که توسط یکی از خوانین معروف منطقه، که مدتی هم در آتش بیگ ساکن بوده، به نام ارشد سلطان که از کیلومترها دورتر از روستا (از کنار روستای کلنو) از رودخانه قرانقو با کمک و همیاری اهالی منشعب گردیده بود و ارشد سلطان به روایت پیران روستا بانی این کار  عام المنفعه بوده ایجاد می شود. (به ارشد سلطان حاج آقا سلطان هم می گفتند و مرد رشید و جنگاوری بوده که از ناموس پرستی او بسیار تعریف می کنند. او اصالتاْ اهل باتمانقلینج بوده و صدها نفر تفنگچی داشته است. در یکی از جنگهایی که عشایر قره داغ محال هشترود را مورد تاخت و تاز قرار داده بودند ارشد سلطان با هزار نفر تفنگچی در کوههای خطب که اکنون از توابع مراغه می باشد به مقابله با آنان پرداخته و خان آنها به نام احد خان را هدف قرار می دهد. در این جنگ یکی از تفنگچی های دلاور ارشد به نام محبوب (پدر احمد رستمی از اهالی کنونی آتش بیگ) گلوله می خورد و ارشد از مرگ او بسیار متاثر می شود). از آنجاییکه در آن ادوار آب لوله کشی نبوده این عمل یک کار حیاتی به حساب می آمد و اهالی از آب این نهر برای آبیاری محصولات و امورات دیگر استفاده می نمودند و انتخاب بندبان به دلیل تعمیرات جزئی مسیر نهر در فصول نیاز به آب روستاییان بود تا از هرز رفتن آن جلوگیری نماید.

چوپان و ناخیرچی:

مسوولیت چراندن گاو وگوسفندان روستا را به عهده داشتند بسیار تماشایی بود موقع ورود گله های گاو و گوسفندان به روستا که هر کدام از این حیوانات بدون هیچ راهنمایی به جایی که باید بروند می رفتند و آن دوران رسم بر این بود که چوپان و گاوچران به درخانه ها مراجعه می کردند و از هر خانه یک یا دو عدد نان می گرفتند. این ساختارها یک نظم خاص را به روستا داده بود که سبب بهره وری بهینه اهالی از دیگر امور زندگی خود می شدند و یکی از موارد مهم هم وجود کدخدا در روستا بوده که موارد زیادی از قبیل اختلافات مالی و ملکی و اداری قبل از اینکه به ادارات دولتی ارجاع شود توسط کدخدا و ریش سفیدان روستا مورد حل و فصل قرار میگرفت که خود این مورد سبب عدم تشدید بسیاری از اختلافات می گردید. یاد آن روزها بخیر......

یادیمدادی بهمن خان کدخودیدی                حبیب بابا کَل مختاردان اوجیدی

حیدرعلی زکی دایی قوجیدی                     یوخسوللارا گونیزلرده گجیدی

یادیمدادی طووله ده تووی دوتاندا                بیگ گلینه دامنان آلما آتاندا

جومالاشیب بیگ آلماسن قاپاندا                  هیچ بیلمزدیک غم غصه لر هایاندا

آمّا ایندی غم غم اوسته قالانیب                  پیمانه لر دولوب غمنن جالانیب

محبتده اورکلردن تالانیب                         عمیرلرده اودیکی خیردالانیب

بگذریم می خواهم بطور اجمال از آداب و رسوم زادگاهم سطوری را  تا آنجا که حافظه ام یاری کند بنگارم تا عزیزان زادگاهم برای تکمیل آن بهانه ای برای کاستی هایم داشته باشند و قلم برداشته حداقل آنها را تا از یادها نرفته بر ورقی مکتوب نمایند. انشاالله. چون این نوشته را در همین زمستان سال نود و دو می نویسم بهتر دیدم که از همین زمستان از برف و سرمایش، از آداب و رسومی که در آن سالها مرسوم بود بنویسم که اگر افکار پریشان امروزم بگذارد لحظاتی به حال و هوای آن روزها برگردم و با مجمعه ی شکسته مادرم از بالای سنگر یک پرواز چند لحظه ای برای فارغ شدن از این دغدغه های ویرانگر بر روی برفهای از برف سفیدترش داشته باشم شاید قلم هم یاری کرده تا شرمنده عزیزان هم نگردم. باور کنید زیباترین رویاهای زندگیم، زیباترین تابلوهایی که در عمر خود از آنها لذت برده ام و سالهاست که از آنها و از دیدنشان محرومم در زادگاهم زندگی می کنند باشد که تا ابد زنده و زندگی ساز به حیات خود ادامه دهند. امروز آخرین روز آذر ماه و طولانی ترین شب سال می باشد. شبی که تقریباً از شب گذشته یک دقیقه طولانی تر می باشد. نام آن را در گویش های متفاوت امروزی یلدا می گویند. در زبان سریانی یلدا به معنی تولد یا زایش یا به وجود آمدن فصلی یا شرایط جدیدی در زندگی طبیعی طبیعت را می نامند که از دوران باستان به نوعی شب یلدا درزندگی انسانها وجود داشته است. در فرهنگ ما آذری زبانها روز آخر پاییز را که شروع فصل جدیدی به نام زمستان است شب چله (چله گیجه سی) می گویند که مثل همه اقوام ایرانی با آداب و رسوم خاصی این شب را سپری می نمایند که حقیر در حد توان می خواهم به آن اشاراتی داشته باشم. چله یا چهله از دو بخش چله بزرگ و چله کوچک تشکیل می شود. چله بزرگ چهل روز و چله کوچک بیست روز می باشد. فصل زمستان با چله بزرگ آغاز می شود. اما مراسم شب چله؛ دراین شب اقوام مختلف ایران عزیز از داشته ها و بضاعت خود در شب یلدا سفره ای رنگین و متفاوت از شبهای دیگر برای خانواده تدارک می بینند تا این شب بلند را به نوعی به پایان برسانند.                                                   

  سرمای چله در زادگاهم استخوان سوز می باشد. تنورهای گرم و کرسی در آن  دوران تنها گرمابخش خانواده ها بود. افراد خانواده دور کرسی می نشتند و از تنقلات تهیه شده از قبیل گردو، بادام، سنجد، کشمش، گندم بو داده، قوووت، سیب، شیرینی و تخمه با بیان خاطرات گذشته ساعاتی را به این منوال سپری می کردند. بردن چیله لیک برای خانواده هایی که وصلتی با هم انجام داده بودند هم یکی از مراسم شب یلدا بود که هدایایی را با تزیین در خونچه (سینی) برای خانواده عروس تدارک می دیدند و به خانه عروس می بردند. به نظر می رسد شب یلدا شروعی بوده برای پر کردن اوقات بیکاری افرادآن دوران که از کار کشاورزی و دامداری تا حد زیادی فارغ گشته بودند و در اثر برف و سرما کارخاصی نمی توانستند انجام دهند و شب نشینی ها در این فصل از رونق خاصی برخوردار بود. در این شبها پیرمردان از گذشته ها، از تاریخ حاکمان گذشته از قصه های قران کریم، از قهرمانان سرزمین خود و آنهایی که باسواد بودند با خواندن کتابهایی مانند کوراوغلی، شاه اسماعیل، کتاب قمری، مختارنامه، اصلی و کرم و... با شور و هیجان خاصی مستمعین را مسحور داستان سرایی خود می کردند و اکثر شبهای سرد زمستان به این صورت سپری می شد. این خاطرات و این تجمعات کوچک سبب انس و الفت بیشتر و گاهاً گرهگشای مشکلات هم می شد که امروزه آن خاطرات و روابط صمیمانه انسانها به یک غربت غریبانه ای وصف ناشدنی تبدیل گشته است که برای افرادی مثل حقیر که شاهد آن صحنه ها بودم جز افسوس و حسرت چیز دیگری باقی نمانده است و لاجرم با همین دو گزینه  باید زنده بودن را، نه زندگی کردن را باید سپری نماییم. این زمستان سرد با برفهای سنگینش بعد از دو ماه در حال اتمام است شفق های زردرنگ خورشید آرام آرام زودتر و بیشتر به میهمانی زادگاهم می آید. انگاری او از این فراق دلتنگ است. او دوباره میخواهد با حضور بیشترش جنب و جوش را در زادگاهم دوباره آغاز کند. تابش حیات بخشش را بر روی برفها متمرکز نموده است. با آنها درحال گفتگوست دانه های بلورین و الماس گونه برفها با نورافشانی چشم نوازشان از تابش بر تن سردشان از خورشید استقبال می کنند و با آرامش و متانت سفر حیات بخش خود را آغاز می کنند. چرا که میهمانی دیگر در راه است. صدای پای بهار و عید سعید باستانی به گوش می رسد این زمزمه های شادی بخش زمین و زمان و مکان را به طراوت و آراستگی فرا می خواند. چه نوید دل انگیز و فرح بخشی.

بایرام یا نوروز که از یادگارهای دیرین و ماندگار فرهنگ و تمدن ملت با فرهنگ آذربایجان می باشد که به مرور زمان در میان ملل دیگر به علت دارا بودن زیباترین کردارها مهرآفرین ترین گفتارها و  حیات بخش ترین پندارها رشد و گسترش یافته که بیش از سه هزار سال است که با آمدنش موجب شادمانی و سرور و از بین بردن کدورتها به موجودیت خود تا به امروز ادامه داده است. در منابع تاریخی آمده است که جمشید پادشاه فارسها بعد از آشنا شدن با آیین نوروز در آذربایجان دستور می دهد که فارس ها هم این آیین را برگزار نمایند. دلایل متعددی وجود دارد که نوروز یکی از بزرگترین جشن های ملی آذربایجان و ملت ایران و دیگر ملل می باشد. از آن جمله می توان به این موضوع اشاره نمود؛ از آنجاییکه آب و هوای بسیار سرد و بارش برفهای سنگین و یخبندان های طولانی به مدت زیاد سبب رکود کار و کسب و دیگر امور مردم آن خطه می شد  و از این بابت مردم در مضیقه امرار معاش می کردند اتمام این فصل برایشان بسیار مهم بوده در حالیکه در دیگر اقالیم چنین آب وهوایی به این شدت و مدت نبوده، برای همین اتمام فصل سرما و آب شدن برفهای زمستانی و سر برآوردن سبزه های زندگی بخش برایشان مسرت بخش بوده و به همین سبب رسیدن این روز که نوید گشایش در زندگی را برایشان به ارمغان آورده بود گرامی می داشتند و امروزه مشاهده می کنیم که رسیدن فصل بهار چه تأثیری در زندگی ما انسان ها دارد و اینکه لغت بایرام که در زبان ترکی به این مناسبت باستانی منتسب می باشد در زبان فارسی معادل کلمه بایرام وجود ندارد و کلمه عید هم یک کلمه عربی می باشد و به دلایل متعدد دیگر این مناسبت باستانی متعلق به ملت آذربایجان بوده و می باشد. ماه اسفند (بایرام آیی) فرارسیده است. زمین ردای سفید فراغت چند ماهه خود را آرام آرام از تن بیرون می کند و تماشایی ترین سکانس های زندگی و شور و شوق حیات بخش دوباره را در همه ابعاد به نمایش می گذارد. یکی از اولین میهمانان بایرام آیی نوروزگولی یا گل بنفشه می باشد. گل بنفشه با ساقه ای سبز و گل برگ هایی به رنگ بنفش با زیبایی خاص خود اولین پیام آور فصل بهار می باشد که سبب روی آوردن نوجوانان و جوانان به دشت و صحرا می شود. سبزی های دیگری مانند قارتره سی، یملیک، غازایاغی، کنگر،  بولاغ اوتی و دیگر سبزیجاتی که مورد استفاده نوبرانه دارند سر از خاک بیرون میآورند و سرود زندگی و زندگی بخشیدن را سر می دهند. احساسم زودتر از قلم آن صحنه های بی بدیل را مرورمی کند و همین امر باعث می شود که حقیر توانایی به تصویر کشیدن آن لحظه ها را از دست بدهم. خودتان تصویری از آن لحظه ها بسازید و به تماشایش بنشینید. آهنگ متن تصاویر را هم بگذارید پرندگان نوید دهنده فصل بهار برایتان بنوازند من هم همیشه همین کار را می کنم. بگذریم می خواهم از بایرام آیی که همراه است با بی بدیل ترین زیباییها و مهربانیها و شکفتنی همچون گلهای بهاری که در قلبها هم شکوفه های محبت و دوست داشتن در حال سر در آوردن از زیر تندیس های کبر و غرور و اختلاف و کدورت هاست احساس ها درحال تدارک زیباترین رفتارهای بشری برای همزیستی همراه با عشق ورزیدن به هم درحال آغاز است. این عشق و محبت در کانون کوچک خانواده ملموس تر می باشد. سوای همه احساس ها آرزوهای پدر و مادر برای فرزندانشان و برآوردن نیازهای هر چند کوچک آنها جزء دغدغه اصلی آنها می باشد. می دانید چرا؟ فقط برای دیدن و احساس کردن یک لحظه نگاه محبت آمیز فرزندان خود ...........

در آخرین ماه زمستان زندگی در زادگاهم همراه با رویش گلها و سبزه ها خود را با این نماهنگ رویش هماهنگ می کند. زادگاهم مثل همه جای سرزمین عزیزم ایران مانند همه مردم و خانواده ها برای آراستن خانه و کاشانه و تدارک برای استقبال از عید باستانی در حال مهیا ساختن خود می باشد. اولین کار در بایرام آیی خانه تکانی (حص، حث آلماق) شروع می شود. در لغت نامه مرحوم دهخدا اولی به معنی (موی از سرخود ببریدن) و دومی به معنی (برانگیختن، تشویق کردن) می باشد. با توجه به معنای این دو کلمه در می یابیم که غنای فرهنگ آذربایجان تا چه اندازه می باشد. از آنجاییکه در گذشته از تنور برای گرم کردن و پخت و پز در خانه ها استفاده می شد با روشن شدن تنور دود و گرد و وغبار در خانه پراکنده می شد و سبب آلوده شدن محیط خانه می گردید و با توجه به اینکه این حص یا حث آلماق وقت بیشتری را از خانواده ها می گرفت در اولویت قرار داشت که با شستن فرش، گلیم و جاجیم و سفیدکردن خانه آغاز می شد. این کار با شور و شوق فراوان و عمدتاً با کمک و همکاری همسایگان و اقوام با یکدیگر انجام می گرفت. در آن زمان امکانات بهداشتی بسیار کم بوده و خانواده ها برای شستشو از صابون مراغه و ریشه ای به نام چوغان (چغان) برای امور بهداشتی خود استفاده می کردند. قابل ذکر است که ریشه چغان که احتمالاً از روستای چوغانلو از توابع شهرستان میاندوآب آورده می شده که با کوبیدن و ریز کردن آن به صورت پودر امروزی که درآب حل می شد و سبب تولید کف می گردید برای شستشو استفاده می کردند که دنیایی بود غیر از دنیای امروزی. بعد از شستشوی اقلام  نوبت به سفید کردن در و دیوار خانه می رسید. در همجواری زادگاهم روستایی به نام دمیرچی هست که معدنی به نام آغ توپراق در آنجا وجود دارد. معمولاً در فصل تابستان زنان برای بایرام آیی (ماه عید) از آن خاک می آوردند تا برای سفید کردن خانه هایشان از آن استفاده نمایند. از آغ توپراق یا همان خاک سفید هم به صورت خام و هم به صورت غیرخام استفاده می کردند. مورد استفاده به این صورت بود که آغ توپراق را در آب حل می کردند با غلظت مورد نیاز که با دست یا جاروهای مخصوص به دیوارهای خانه می کشیدند که بعد از خشک شدن دیوارها سفید می شدند.

 سبزه سبز کردن برای پختن سمنو هم یکی دیگر از وظایف خانم ها بود و آذین نمودن و آراستن تاخچه های کوچک و ساده و دیوارهای اتاق و دیرک ها و سبزه درست نمودن هم توسط دختر خانم ها انجام می گرفت. در زادگاهم بایرام آیی را که تقریباً از چهار چهارشنبه تشکیل می گردد برای هر چهارشنبه نام خاصی را عنوان می کنند که در بعضی از نقاط ایران عزیز هم با عناوین مختلفی مرسوم می باشد. اولین چهارشنبه ماه اسفند به نام چهارشنبه خبرچی یا قاصد نامیده می شود که از محتوای نامش معنی و پیام آن معلوم و مفهوم است. دومین چهارشنبه به نام یالانچی و سومین چهارشنبه به نام کوله چهارشنبه یا چهارشنبه کوچک نامیده می شود. در این چهارشنبه اهالی زادگاهم آداب و اعمال خاصی را انجام می دهند از قبیل به سلمانی رفتن مردان و کوتاه نمودن موی سر و به آرایشگاه رفتن بانوان در این روز جزء آداب و رسومشان بوده. آخرین چهارشنبه که در همه جای ایران با نام چهارشنبه سوری شناخته می شود در زادگاهم با نام آخیر چرشنبه یا آخرین چهارشنبه سال جاری نامیده می شود. که با مراسمات خاص این روز را آغاز می کنند. چهارشنبه آخر سال با شور و حال وصف ناشدنی آغاز می شد. بعد از اذان صبح و بعد از دقایقی راز و نیاز باخدای مهربان خود و زمزمه آرزوها و درخواست استجابت از خالق بی همتا با بیدار نمودن اهل خانواده مراسم چهارشنبه سوری آغاز می گردید. اولین مراسم قبل از طلوع آفتاب رفتن به چشمه زادگاهم به نام نوولی بولاغ که در پایین دست روستا قرار داشت بود. دختران و پسران با لباسهای تازه و رنگارنگ به کنار چشمه می رفتند، دست و روی خود را می شستند، از آب حیات بخش این چشمه می نوشیدند و نقل و شکلات در آب می انداختند و آرزوهای خود را بر زبان می آوردند. اهالی زادگاهم بر این باور داشتند که در این روز اولین ملاقاتشان با زیباترین و حیات بخش ترین خلقت خدا (آب) صورت بگیرد. آنها اعتقاد داشتند آب مظهر روشنایی می باشد. آب مظهر هستی همه موجودات و زندگی بخش زندگانی آنهاست به همین خاطر در اطراف چشمه هر کس با نگاه کردن به آب حرفهای خود را با آب چشمه زمزمه می کنند. صحنه ها بسیار عرفانیست با وجود جمیعت زیاد هیچ همهمه و صدایی شنیده نمی شود. نجواها و زمزمه ها درونیست فقط صدای نماهنگ جریان آب شنیده می شود. در آن صبحگاه عرفانی دقایقی بعد خورشید با نورافشانی خود اولین چراغانی این روز را آغاز می کند. تیغه های شفق مسرت بخش بعضاً گونه های اشک آلوده مادران و پدران و خواهران را با مهربانی پاک می کند و به آنها آینده ای روشن را نوید می دهد. با طلوع خورشید حاضرین در نوولی بولاغ به سمت آب رفته و با نوشیدن و شستن دست و صورت و پریدن از روی آب شروع به احوال پرسی و دیده بوسی از هم می نمایند و با پخش نمودن شیرینی خواستار برآورده شدن آرزوهای همدیگر می شوند. در این روز اکثر مراجعین به چشمه ظروفی را با خود به همراه می آوردند که در آن سالها معمولاً کوزه های گلی بود. این کوزه ها را از آب چشمه پر می کردند و به خانه می آوردند و اعتقاد داشتند که آب آوردن به خانه در این روز خوش یمن می باشد. بعد از مراجعت به خانه کودکان و جوانان در تدارک هیزم برای روشن کردن آتش دقیقه شماری می کنند.

 یکی از رسوم دیگر چهارشنبه آخر سال بردن چرشنبه لیک می باشد. معمولاً خانواده هایی که با یکدیگر وصلتی در بین شان صورت گرفته باشد و تازه عروسی داشته باشند این رسم و سنت را بجا می آورند. بردن (خلعت) یا کادو در چند عدد (طبق) یا سینی که تشکیل می شده از میوه و شیرینی لباس و غیره که قبل از غروب آفتاب به منزل عروس می بردند. در این روز هر کس در حال و هوای خودش سیر می کند. پا به سن گذاشته ها برای خودشان و از گذشته تلخ و شیرین شان تصویری ساخته و تکیه بر دیواری که آفتاب بر آن در حال تابش می باشد می نشینند و ساعاتی را با آن سپری می کنند. زنان درخانه در حال تدارک مقدمات چهارشنبه سوری می باشند و گاهاً هم به خانه همدیگر سرکی می کشند و شاید آنها هم برای تجدید خاطرات و یادآوری گذشته با هم لحظاتی را دوست دارند در کنار هم باشند. جوانان و خردسالان هم در جنب و جوش برای پریدن از روی آتش لحظه شماری می کنند. غروب آفتاب نزدیک است بساط چهارشنبه سوری یواش یواش به پشت بام هابرده می شود و آتش ها در پشت بام ها یکی پس از دیگری روشن می شود. شور و غوغا سراسر روستا را فرا می گیرد. خانواده ها در پشت بام ها حضور پرشور دارند. لحظاتی پس از غروب آفتاب شعله های آتش از پشت بام ها برای لحظاتی به جای خورشید نورافشانی می کنند. شادی فرزندان و پریدن از روی آتش و نگاه های مادران و پدران و آرزوهایشان برای فرزندان از دیدنی ترین صحنه های این غروب پر از نور و شادی می باشد. در این همهمه کودکان و جوانان، پدران و مادران زمزمه هایی با دل خود دارند و انگاری این آرزوها را با طنین آهنگ های معصومانه و از درون برخاسته فرزندانشان در زیر آسمانی چون آیینه و پر از ستاره های نورانی برای خدای خود نجوا می کنند. جوانان و خرسالان هم درحال شادمانی و پریدن از روی آتش می باشند. اشعار و مضامینی را هم هنگام پریدن از روی آتش بر زبان می آوردند (مانند آتیل ماتیل چرشنبه: آینا کیمین بختیم آچیل چرشنبه). این مضامین را جوانان و دختران دم بخت بیشتر بر زبان می آوردند. در چهارشنبه سوری در حالیکه همه در کنار آتش حلقه زده اند جوانان در حال پرتاب توپ های پارچه ای که آغشته به نفت شده اند می باشند. این توپ های کوچک پارچه ای که بعد از آغشتن آنها به نفت آتششان می زدند و به سوی آسمان پرتاب می کردند را لوبّا می گفتیم با پرتاب آنها صحنه های تماشایی در آسمان به وجود می آمد. مانند ستاره های دنباله دار چه موقع بسوی آسمان رفتن و چه موقعیکه به سمت زمین بر می گشت شعله دنباله داری را به دنبال خود داشتند.

چرشنبه ده ایوده پلو پیشنده          لوبّا آتوب دامنان داما دوشنده

اووت اوستینن آتیلاردیق چرشنبه    بیز باشیدیق او دوراندا هر کنده

سرور و شادی تا نیمه های شب ادامه پیدا می کرد و جوانان آخرین نفرها بودند که بر سر سفره حاضر می شدند. در آن ایام در شب چهارشنبه و شب عید معمولاً در همه خانه ها بوی رشته پلو به مشام می رسید و از فقیر و غنی با تفاوت هایی برنج صدری با رشته محلی پذیرای افراد خانواده بود. یادش بخیر. این مراسم به یاد ماندنی با خاطرات خوش و روحیه بخش به پایان می رسید.

 ساعات زیادی به عید باستانی نوروز و تحویل سال نمانده است. میخواهم قبل از پرداختن به آداب و رسوم عید نوروز در زادگاهم با کلمات گوهرین شهریار شعر و ادب و فرهنگ و عرفان و ایمان وعشق وغیرت واصالت و.....؛ استاد محمدحسین بهجت تبریزی شروع نمایم.

بایرامیدی گجه قوشی اوخوردی                  

آداخلی قیز بیک جورابین توخوردی

هر کس شالین بیر باجادان سوخوردی

آی نه گوزل قایدادی شال ساللاماق

بیک شالینا بایراملیغین باغلاماق

شال ایسته دیم من ده ایوده آغلادیم

بیرشال آلیب تز بیلیمه باغلادیم

غلام گیله قاشدیم شالی ساللادیم

فاطما خالا منه جوراب باغلادی

خان ننه می یاده سالیب آغلادی

بایرام اولوب قیزیل پالچیق ازللر

ناقیش ووروب اتاقلاری بزللر

تاخچالاری دوزمه لری دوزللر

قیز..گلینین فندقچاسی حناسی

هوسلنه ر آناسی قایناناسی

یاد و نامش تا ابد برای خاک پاک ایران زمین خصوصاً مردم فرهنگ دوست آذربایجان جاودان باد.

اما آداب وآیین عید سعید نوروز.

حقیر تا آنجاییکه اطلاع دارم در هیچ ملت و مسلکی مناسبتی به این گستردگی و متنوع شادی آفرین و برانگیزنده زندگی ساز و به زندگی کردن امید بخشیدن نوشدن دوباره روییدن و حرکت بخشیدن؛ آن هم حرکت های زندگی بخش و وحدت آفرین، حرکت های زیباتر از زیباشدن و به منصه ظهورکشاندن و عملی کردن آن و هر آنچه خصلت نیکو برای یک زندگی مسالمت آمیز که نیاز مبرم بشری می باشد در این رخداد تاریخی و باستانی وجود داشته و دارد کمتر می توان در آیینهای ملل دیگر مشاهده نمود. با اینکه در همه ملل مراسمات و آیینهایی وجود دارد ولی بدین صورت که جهانی باشد و مورد احترام جهانی قرار به گیرد حقیر سراغ ندارم. بنابراین لازم است که این مناسبت ها را که از اجزاء تشکیل دهنده فرهنگ ماست برای آیندگان به یادگار بگذاریم. بعد از مناسبت چهارشنبه سوری عید سعید باستانی ایران عزیز است. همه خانواده ها در حال تدارک برای پذیرایی از میهمانان و دید و بازدید از اقوام و آشنایان خود می باشند. طبق معمول بچه ها برای پوشیدن لباس های نو بیشتر از همه بی تابی می کنند. اولین کار خانواده ها قبل از عید رفتن به منزل خانواده هاییکه عزیزی را در سال جاری از دست داده اند که در زادگاهم اصطلاحاً به آن حضورگورمه (یا دیدارحضوری) می گویند می باشد که با اهداء هدیه ای از خانواده داغدار دلجویی نموده و خواستار در آوردن لباس عزا و پوشیدن لباس معمولی و همگام شدن با اهالی در این عید باستانی می باشند. لازم به توضیح است که این کار معمولاً توسط بزرگتر خانواده ها انجام می گیرد. دومین کار ارسال کادو (خلعت) برای اقوام نزدیک از قبیل خواهر، برادر، مادر، پدر و... و بالعکس می باشد که این کار توسط جوانان خانواده ها صورت می گیرد و معمولاً به جوانانی که این کادوها را می بردند هدیه های کوچکی از قبیل جوراب دستباف، دستکش شال گردن و... اهدا می کردند. سومین کار خانواده ها بردن عیدانه (بایراملیق) به خانواده عروس بود که با آداب و رسوم خاصی این کار صورت می گرفت. هر کس بسته به بضاعت خود اقلامی در سینی (خونچه) قرار می دادند و با تزئین خونچه ها و با همراهی چند نفر از بانوان اقوام به خانه عروس می بردند. با اتمام این کارها شب عید هم فرامی رسد و سرور و شادی با تمامی نداری ها و کمبودها با تمام ناملایمت های روزگار به مبارزه برخاسته است و اینکه شادترین افراد لزوماً همه چیز و همه امکانات را ندارند به واقعیت می پیوندد. شادمانی در آن فصل زمستانی کودکان و جوانان که اصلی ترین همبازیشان برفهای زمستانیست که با همدیگر در حال لیز خوردن و غلطیدن بر روی برفهاست شادی و شادمانی غیر قابل وصفی را به نمایش می گذارد. در این حال و هوا دخترخانم ها هم برای تزیین خانه سفره هفت سین و خلاصه آراستن خانه در حال فعالیت هستند. این سفره هفت سین در داخل سینی بزرگ (مجمعه) آراسته می شد و آن را برروی کرسی می گذاشتند. در آن ایام اجزاء تشکیل دهنده سفره هفت سین از این قرار بود. سماور، سبزی، سمنو، سیر، سکه، سنجد، سیب، که یک جلد قران کریم و آیینه و آب هم زینت بخش این سفره هفت سین بودند. در طرف دیگر این سینی تنقلات عید نوروز چیده می شد که شامل گردو، بادام، کشمش، سنجد، گندم و نخود بوداده، تخمه نبات تخم مرغ های رنگ شده و شیرینی بوده و از میوه های گوناگون امروزی در آن دوران خبری نبود. در این ساعات دقایق برای بعضی ها تند و برای بعضی ها به کندی می گذرد. مجموعه خانواده معمولاً در کنار سفره به انتظار تحویل سال در اطراف کرسی منتظر اعلام پایان سال جاری و ورود سال جدید هستند. در آن دوران امکانات رسانه ای به این صورت گسترده وجود نداشت. به همین خاطر معمولاً کدخدای روستا این خبر را به اطلاع مردم می رساند. لحظاتی سکوت ................مرور خاطرات گذشته و اندیشیدن برای آینده و سال جدید از راه می رسد و سرور و شادی دوباره خنده را در سیمای کوچک و بزرگ نمایان می سازد. بعد از تحویل سال و تبریک گفتن خانواده به یکدیگر دید و بازدیدها آغاز می شود. معمولاً عید دیدنی را از خانواده هایی که عزیزی از دست داده اند شروع می شود و بعد از آن به دیدار بزرگترها می روند و عیادت از بیماران هم بر خود در این روز مبارک واجب می دانند. تا یادم نرفته از شربت مخصوص عید نوروز نامی ببرم. شربت برف و شیره انگور (شربت قار دوشاب) که این شیره را هم از شهرستان مراغه تهیه می کردند که در نوع خود خوردنی و نوشیدنی لذت بخشی بود.

 شال سالاماق یا شال اندازی: از آداب دیگر زادگاهم می باشد. درآن دوران خانه ها از پشت بام دریچه هایی به نام باجا داشتند. این دریچه ها در زمستان و تابستان عمل تهویه منازل را به عهده داشتند. در زمستان دود و گرد و غبار حاصله از روشن شدن تنور را تهویه می کردند و در تابستان به جای کولرهای امروزی در جابه جایی هوا نقش به سزایی داشتند. بگذریم در این شب جوانان و نوجوانان پارچه شال مانندی را بر می داشتند و از این دریچه ها به درون خانه آویزان می کردند و صاحبخانه با معطل کردن و چند بار پرسیدن نام شال انداز سعی در شناختن آن داشتند و شال انداز هم سعی در مخفی نگهداشتن خود بود. لحظاتی برای شادمانی بیشتر بدین صورت سپری می شد و صاحبخانه ها هدایایی در وسع و بضاعت خود از قبیل گردو، سنجد، جوراب و غیره را برشال می بستند و شال به بالا کشیده می شد. جوانانی که نامزد داشتند هم معمولاً به منزل عروس خانم رفته و شال می انداختند و بودند جوانانی که خواستار وصلت با دختر آن خانواده بودند به همین خاطر هر هدیه ای که به شال می بستند جوان آن هدیه را قبول نمی کرد و دوباره شال رابه درون خانه هدایت می کرد این عمل نشانه خواستگاری از دختر خانواده بود. در صورت تمایل خانواده با این خواسته نشانه ای از دختر را به شال می بستند. با این عمل تمایل خود را برای وصلت اعلام می کردند. تا نیمه های شب این شال اندازی ادامه می یافت.

 تا چند روز پس از عید جوانان با بازی های گوناگون از قبیل بازی کردن با تخم مرغ های رنگ شده خود را سرگرم می کردند. یاد آن روزها بخیر.

در پایان این مطالب از همه عزیزان این تقاضا را دارم که همت گمارده در تکمیل آداب و رسوم و فرهنگ زادگاهمان کوتاهی نکرده و ما را از مساعدت و یاری خود بی نصیب ننمایند. حقیر در پی نگارش دیگر آداب و سنن زادگاهم از قبیل مراسم عروسی، عزاداری، بازیها و دیگر آداب و رسومی که امروزه به فراموشی سپرده شده است می باشم.

 نیازمند مساعدت شما.             با احترام فتاح عزتی آتش بیگ 15/10/92