زادگاهم چه سرسبز بود و هست: نویسنده شهرام زعفرانلو
وقتی بعد از 20 سال دلت هوای زادگاهت را میکند، زادگاهی که در 40 روزگی پس از تولدت، به قصد تهران ترکش میکنی و روستایی که تابستانهای کودکیت را پر میکند از نشاط، سرزندگی، بازیهای کودکانه و... ؛ فکر میکنی چه حسی میتواند سراسر وجودت را احاطه کند؟
روستایی که اواخر دهه 40 در آن به دنیا آمدم، روستایی است به نام "آتشبیگ"(آتشباک)، 15 کیلومتر دورتر از جاده هشترود به مراغه.
{آتشبیگ یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان آلمالو بخش نظرکهریزی شهرستان هشترود واقع شدهاست.}
تصور کنید که کوهی را از قطاع آن ببریم و روستایی بر روی آن بنا کنیم که در پایین کوه دو رودخانه "قرانقو" و "جبیند" از دو سوی آن گذر کرده و به هم میپیوندند. اطراف رودخانهها پر است از زمینها و باغهای میوه و کوههای دور و بر پوشیده شده از مزارع کشاورزی. کمتر جایی از سرزمینمان را میتوانید بیابید که چنین هوای پاکیزهای داشته باشد که از هر گونه آلودگی مبراست. در مسیر رسیدن به آتشبیگ شاهد چندین روستا هستیم که آخرینشان آتشبیگ است و چون حالتی بنبست دارد بکر و دست نخورده مانده و شکل سنتی خود را تا حد زیادی حفظ کرده است. این جاده کمتر از دو سال است که آسفالت شده اما باز برای غریبهها سخت است که جاده کوهستانی و پر پیچ و خم آن را برای تفریح هم که شده طی کنند و این روستا را کشف نمایند.
مهرماه سال گذشته که در جاده آن رانندگی میکردم ناباورانه شاهد بارش برفی زیبا بودم که زمینهای اطراف را سفیدپوش کرده و مه سرتاسر جاده را پوشانده بود. آنقدر این فضا دلانگیز و غافلگیرکننده بود که یک لحظه خود را در جهانی دیگر که در رویاهایم دیده بودم تصور کردم.
حوادث و ناملایمات زندگی بعضاً وادارم میکند که به فکر مکانی و مسکنی باشم به دور از هیاهو و جنجالهای احمقانه. تا باقی عمر را به دور از بیهودگیها و توهمات ترقی و توسعه این کشور آن هم به قیمت فراموش کردن سنتها و ارزشها، به مطالعه و تحقیق بپردازم. وقتی بعد از 20 سال به زادگاهم سر میزدم به ناگاه اینجا را آنگونه یافتم که در آرزوی آن بارها و بارها خیال بافی کرده بودم.