به نام خدا

ديدار برخي از آموزگاران و دانش‌آموزان مدرسه قديمي راهنمايي سعدي چهاردانگه پس از 35 سال (يك ديدار شيرين وخاطره انگيز با آموزگاران و همكلاسي‌هاي 35 سال پيش)- نوشته عزيز دهپور- بيست و چهارم مهرماه سال 1391

سلام

درخت دوستي بنشان كه  كام  دل   به  بار  آرد

نهال  دشمني  بركن   كه  رنج    بي‌شمار    آرد

شب صحبت    غنيمت دان كه   بعد از  روزگارما

بسي گردش كند گردون بسي ليل و   نهار    آرد

بهار عمر خواه اي دل و گرنه اين  چمن  هر سال

چون نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

عصر ديروز يكشنبه بيست و سوم مهرماه سال 1391 برايم فوق‌العاده خاطره انگيز بود چون بعد از نزديك به 37 سال تعدادي از آموزگاران دوران تحصيل راهنمايي و دانش‌آموزان و همكلاسي‌هاي آن دوره ديدار دو ساعته بسيار شيريني داشتم. به همين دليل لحظه شماري مي‌كردم كه هرچه زودتر صبح فرا برسد تا با نشستن پاي كامپيوتر بتوانم با قلم ناتوان خود احساسم را ثبت كنم. جريان از اين قرار بود كه روز پنجشنبه شب بيستم مهرماه ساعت 22 كه از منزل مادرم خارج شده و در مغازه آقاي علي آتش‌بيك يكي از همشهري‌هاي عزيزم نشسته بودم تلفن همراهم زنگ خورد و از آن طرف صداي آشنايي گفت عزيز آقا من محمودم، محمود پوررحيم، از تركيه زنگ مي‌زنم، يادت هست بهت گفته بودم شما كه با معلم‌هاي دوره تحصيلي راهنمايي‌مان و همكلاسي‌هاي آن زمان ارتباط داري ترتيب يك جلسه‌اي را بده تا دور هم باشيم و خاطرات كودكي و دوران شور و نشاط را زنده كنيم. او ضمن معذرت‌خواهي گفت كه من در سفر آمريكا بودم و نتوانستم زودتر تماس بگيرم روز شنبه به تهران مي‌آيم و يكشنبه هم بر مي‌گردم. روز يكشنبه بيست و سوم مهرماه ساعت شانزده در هتل لاله تهران يك همايشي داريم كه دوست دارم با معلم‌ها و همكلاسي‌هاي قديم مدرسه سعدي در حاشيه آن همايش ديداري تازه كنيم. به هر كدام از معلمين گرامي و رفقا و همكلاسي‌ها كه دسترسي داري خبر بده.

محمود از دوستان خانوادگي ماست. پدرش، مرحوم مشهدي برات پوررحيم مردي نيكوكار، با محبت و مردم‌دار بود. با ما دوستي خانوادگي ديرينه‌اي داشت. ما به او دايي مي‌گفتيم و واقعاً به اندازه دايي دوستش داشتيم چون با دايي ما مرحوم مشهدي محمد جعفرنژاد خدمت سربازي را هم‌دوره بودند. من در ابتداي آمدن به تهران در مهرماه سال 1354 براي ادامه تحصيل در دوره راهنمايي در منزل ايشان در چهاردانگه جاده ساوه ساكن شدم. مشهدي برات و همسرش، مهربا خانم، كه به ايشان زن‌دايي مي‌گفتيم خيلي به من محبت داشتند. در خانه‌شان احساس غريبي نمي‌كردم و بچه‌هايشان برايم مانند خواهر و برادر بودند. من و محمود هم سن و هم بازي بوديم و هر جمعه با مشهدي برات دايي براي استحمام به حمام عمومي محل مي‌رفتيم. البته محمود در درس يك سال از من عقب‌تر بود. عموي محمود، حاج ميكائيل، با خريد تلويزيون مخالف بود و حتي به ما اجازه نمي‌داد با پرداخت 5 ريال پول در يك كافه قنادي متعلق به مرحوم قاسم پاسبان فيلم‌ها و سريال‌هاي آن موقع را ببينيم. اگر به طريقي خبردار مي‌شدند كه براي تماشاي تلويزيون به مغازه قاسم پاسبان رفته‌ايم خيلي سرزنشمان مي‌كردند و برايمان خط و نشان مي‌كشيدند. با وجود اين من و محمود فرصت ديدن سريال‌هاي مرد شش ميليون دلاري، تارزان و فيلم‌هاي جنگي سرخپوستي را از دست نمي‌داديم.در سال اول راهنمايي در مدرسه سعدي چهاردانگه اسمم را نوشته بودند. در ابتدا به مكالمه فارسي تسلط كافي نداشتم و از شوخي‌هاي بچه‌ها به خاطر برخورداري از لهجه تركي آزرده خاطر مي‌شدم. آقاي علي‌نسب مدير مرسه مرد جنتلمني بود. استاد رحيم اميري پسر هادي‌خان اميري تاخچاجوقي، همشهري و آشناي ما، ناظم مدرسه بود و رياضي هم تدريس مي‌كرد. استاد محمود نگهبان هم ضمن اينكه معاون مدرسه بود علوم نيز درس مي‌داد. خانم ذاكري معلم علوم بود. روز اول مدرسه زهرا خانم، خواهر محمود، كه دختري فهميده و نجيب بود و فكر كنم در سال سوم راهنمايي درس مي‌خواند مرا با خود به مدرسه برد و به همشهري‌هايي مثل جهانشير خاك‌وطن، و فكر كنم فرامرز خراساني كه از سال‌ها پيش در چهاردانگه سكونت داشتند سپرد كه هوايم را داشته باشند. محمد برادر بزرگتر محمود، كه تحصيلات مهندسي را در آلمان گذرانده و اكنون نيز در آنجا ساكن است، در داخل تهران در مقطع دبيرستان تحصيل مي‌كرد، ضمناً رزمي‌كار بود و مغازه خياطي هم داشت. او هم در خلق و خوي به پدرش رفته بود و جواني صبور و مهربان بود.

در سال اول راهنمايي استاد رحيم اميري معلم رياضي استاد محمود نگهبان معلم علوم، استاد جم (از رانده شده‌هاي عراقي) معلم ديني و قرآن، خانم پادبان معلم زبان انگليسي، خانم صالح معلم تارخ و جغرافي و آقاي رجبي معلم حرفه و فن ما بودند. بيشتر معلم‌هاي ما در آن زمان دانشجو بودند. آقاي نگهبان با يك ژيان سبز رنگ به مدرسه رفت و آمد مي‌كرد و در حفظ نظم مدرسه بسيار جدي بود. من سال اول راهنمايي را به دليل عدم تسلط كافي به زبان فارسي به سختي سپري كردم ولي از سال دوم راهنمايي پيشرفت تحصيلي خوبي داشتم و از شاگردان ممتاز مدرسه محسوب مي‌شدم. تا جايي كه يادم هست آن موقع از هم دوره‌اي‌هاي ما شهيد محسن حسين (از شهداي جنگ تحميلي، كه پس از امتحانات سوم رياضي در خرداد ماه سال 60 داوطلبانه به جبهه جنگ با متجاوزان بعثي رفت و يكي از رزمندگان ستاد جنگ‌هاي نامنظم شهيد چمران بود و در شهريور ماه همان سال به فيض شهادت نائل آمد و جنازه‌اش مدت‌ها مفقود بود تا اين كه پس از مدتي آثار او كشف و در بهشت زهرا دفن شد) و خواهرش، مهدي نصرالهي‌فرد، رحمت پدري، بشير خليلي و ساير برادرانش و من، از جمله دانش‌آموزان ممتاز بوديم. البته بايد از ساير آقايان و خانم‌ها پوزش بطلبم چون حافظه‌ام در مورد بقيه ياري نمي‌دهد. آموزگاران ما خيلي دلسوز و در تدريس كوشا بودند و حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه در آن زمان با وجود اين كه در يك منطقه محروم زندگي مي‌كرديم سطح آموزش بسيار خوبي داشتيم، طوري كه با گذشت نزديك به چهل سال از آن دوران الان كمتر مدرسه دولتي با آن سطح آموزش مي‌توان پيدا كرد. ساير همكلاسي‌هاي ما نيز چنين نظري دارند. در سال دوم راهنمايي ابتدا استاد مرحوم ياقوتي معلم رياضي ما بود و فكر كنم دو جلسه اول را به ما رياضي درس داد ولي نمي‌دانم به چه دليلي به جاي ايشان آقاي محقق تدريس رياضي دوم راهنمايي را ادامه داد و آموزگار خوبي هم بود. در سال‌هاي دوم و سوم راهنمايي خانم ذاكري معلم علوم و در سال سوم آقاي اميري معلم رياضي ما بود. دوره راهنمايي را در خردادماه سال 1357 با معدل 89/19 به اتمام رساندم و براي ادامه تحصيل در دبيرستان ثقفي منطقه 13 در خيابان پيروزي، نرسيده به چهار راه كوكاكولا ثبت نام كردم.

پس از تحصيلات راهنمايي ارتباط خود با آقاي اميري را حفظ كردم و هر از گاهي ايشان را در مجالس همشهري‌ها و مناسبت‌هاي مختلف ملاقات مي‌كردم ولي از ساير آموزگاران خبري نداشتم تا اين كه در سال 89 غروب يك روز پاييزي در حالي كه در ايستگاه علي‌آباد از قطار پياده شده بودم يكي از دوستان قديمي، يعني آقاي محسن جعفري، كه در مدرسه سعدي (يك يا دو سال جلوتر از ما) درس خوانده و در سال‌هاي جنگ همكار ما بود و اكنون يك شركت تجاري در زمينه آسانسور و پله برقي و ... را اداره مي‌كند با من تماس گرفت و گفت فلاني شنيده‌ام شما با معلم‌هاي قديم ارتباط داري، من خيلي دوست دارم آن‌ها را ببينم، اگر مي‌تواني شماره تلفن‌شان را برايم ارسال كن. به ايشان گفتم كه من تنها شماره تلفن آقاي اميري را دارم و شماره آقاي اميري را در اختيارش گذاشتم. محسن جعفري آقاي اميري را به شركتش دعوت كرده بود. بعد از چند ماه آقاي اميري زنگ زد و گفت كه شماره تلفن خانم ذاكري را گير آورده است. از طريق قاسم قرايي عزيز آقاي نگهبان را نيز پيدا كرديم. در هفته معلم ارديبهشت ماه سال 90 آقا محسن با دعوت از آقاي اميري، خانم ذاكري، آقاي نگهبان، من و برخي از دوستان ديگر ترتيب يك مهماني را برايمان داد كه آقاي نگهبان نتوانست در آن مهماني حضور پيدا كند. در اين مهماني همسر آقا محسن نيز حضور داشت. ارتباطات ما با سه معلم بزرگوار يعني آقايان اميري، نگهبان و خانم ذاكري ادامه پيدا كرد و حتي در تابستان سال 91 عصر يك روز جمعه با آقاي هدايتي براي تجديد ديدار به منزل خانم ذاكري رفتيم. آن روز همسر گرامي خانم ذاكري، آقاي اميري و برادر خانم ذاكري، احمد آقا كه الان به دليل بيماري حاد در بيمارستان رسول اكرم و بخش آي‌سي‌يو بستري مي‌باشد، در جلسه ديدار ما حضور داشتند. خانم ذاكري با مهرباني هميشگي و با همان لحن سال‌هاي جواني كه معلم دلسوزي برايمان بود از ما پذيرايي كرد و يك ساعتي را در منزل ايشان با واگويي خاطرات خوش گذشته سپري نموديم.

تقريباً يك ماه بعد از ديدار ما با خانم ذاكري عصر يك روز جمعه در منزل استراحت مي‌كردم كه زنگ در به صدا در آمد و صداي آشنايي از طريق آيفون پرسيد آقاي دهپور تشريف دارند؟ با عجله به سمت در دويدم و در را باز كردم. با مشاهده صاحب صدا و همراه او شگفت‌زده شدم. او محمود و همراه او خواهرش زهرا بود. از منزل عمويشان حاج ميكائيل، كه در كوچه ما در شهرك چهاردانگه سكونت دارد و همراه با زن عمو و مادرشان تازه از سفر حج عمره برگشته بود، باز مي‌گشتند. محمود حدود 16 سال است كه در تركيه اقامت دارد و به فعاليت تجاري در صنعت ساختمان اشتغال دارد. مدت‌ها بود كه او را نديده بودم. پس از از ديده‌بوسي با محمود و پرس و جوي احوال او و احوال زهرا خانم (خواهرش) هر چه اصرار كردم از در داخل نشدند. محمود گفت فلاني برادر خانمم قاسم شيرازي مي‌گفت كه با معلم‌هاي قديم ارتباط داري؟ چه خوب مي‌شد اگر مي‌توانستيم با هم يك بار ديگر آن معلم‌هاي دوست داشتني را ببينيم و ضمن اظهار ارادت خاطراتي تازه كنيم. همين جا بود كه قرار يك ديدار جمعي با آموزگاران و همكلاسي‌هاي قديم گذاشته شد.

پس از تماس تلفني محمود بدون درنگ به آقايان اميري، نگهبان، خانم ذاكري و بسياري از دوستان تلفن زدم و براي برخي پيام كوتاه ارسال كرده و آن‌ها را به جلسه روز يكشنبه بيست و سوم مهرماه 91 در هتل لاله دعوت نمودم. با خبردارار شدن اولين نفرات، يك اطلاع‌رساني همه جانبه صورت گرفت و هر كسي كه با ساير بچه‌ها ارتباط داشت آن‌ها را خبر كرد طوري كه در روز موعود از آموزگاران قديمي آقايان اميري و نگهبان، از آموزگاران جديدتر آقايان بديهي و موسوي و از دانش‌آموزان قديمي نزديك به 30 نفر در محل ديدار (لابي هتل لاله) حاضر بودند و نزديك به دو ساعت (از ساعت 16 تا 18) را با يكديگر گذرانده و از مصاحبت هم لذت بردند. بچه‌ها دور معلم‌ها حلقه زده بودند و خاطرات شيرين گذشته را مرور مي‌كردند. پسرم محسن نيز كه اكنون در دانشگاه اميركبير در مقطع كارشناسي ارشد و در رشته مهندسي تبديل انرژي درس مي‌خواند در اين ديدار حاضر بود و از شور و شوق دوستانم در ملاقات با آموزگاران و ديدار دوستان قديمي تعجب مي‌كرد. خانم ذاكري به دليل بيماري برادرشان نتوانسته بودند در جمع ما حاضر شوند. همه اشتياق ديدار ايشان را داشتند كه متأسفانه اين بار به آرزوي خود نرسيدند. اكنون استاد نگهبان با تحصيلات دكتراي فيزيك كاربردي در دانشگاه اميركبير اشتغال دارد.  خانم ذاكري به تدريس خصوصي مشغول است و آقاي اميري بازنشسته شده و به تدريس در رياضي در دبيرستان‌هاي تهران اشتغال دارد.  لازم است از اين بابت همه از زحمات محمود پوررحيم و پذيرايي خوب او ممنون باشيم. در اين ديدار از دانشآموزان افراد زير حضور داشتند:

محمود پوررحيم، حسين پوررحيم، مصطفي پوررحيم، عزيز دهپور، محسن جعفري، فيروز شاددل، جهانشير خاك‌وطن، حسن گلستاني، محمود طاهري، يوسف خوانساري، مهدي نصرالهي‌فرد، مسلم ايرانشاهي، محمدباقر عرفاني‌فر، قاسم قرايي، محمود قرايي، محمد حسن، احمد غلامي، نصرا... اكبري، رضا يحيوي، سلماني، مرتضي بختياري، رضا لطفي‌نسب، اصغر حاج‌يولداشي، شاه‌نظري، اصغر رحماني، غلام حجتي، حيدر، مهدي مروستي، برادران عباسقلي، گوهري، خانم فدايي همراه با يك خانم ديگر و تعدادي از ساير دوستان.

در ضمن آقايان اسدا... باقري، بشير خليلي، محسن صادقي، رحمان خاك‌وطن، عبد‌ا... خليليان و خانم زهرا پوررحيم، كه نتوانسته بودند حضور پيدا كنند، عذر‌خواهي كردند و آقاي خليلي با آموزگاران حاضر تلفني از حرم امام رضا (ع) صحبت كرد. دوستان توافق كردند كه در آينده نزديك جلسه‌اي با هم داشته باشند و آقاي نگهبان هم با اصرار از من خواست كه همه بچه‌ها را خبر كنم تا در آينده نزديك ميهمان ايشان باشند.     

                                ارادتمند همه كساني كه به دوستي بهاي شايسته مي‌دهند

                                                        عزيز دهپور آتش‌بك-24/7/91