روستای محروم

روستا یی است کمی عرض و طول                       

  مردمانش  همه  غمگین  و   ملول

خنده   در  صورت­شان   پیدا  نیست                         

یا اگرهست چه تلخ و چه بیروح و حزین

کودکانش همه در کوچه تنگ و باریک                      

بازی    لی لی  و   گرگم    به   هوا

پیرمردی که خمیده کمرش  در صحرا                       

  تکیه    بر    گوشه    دیوار    گلی   

خم شده روی زمین با چوبدستی کوتاه                        

 ترک   پینه    دستش    پیدا    است                            

 خون  خشکیده در اطراف  ترک        

 مگسی  چند  نشسته  در  آن     

 یادم   آمد   که  در هنگام درو

 پشت    او     خم   شده    بود

دیگر هم   راست   نشد  قامت   او

نگران  بود  که  بعد  از مردن

گور  او را  به چه  شکلی  بکنند

یا که با قامت کج در چه حالت بزمین بسپارند

یا که سنگ لحدش را چه کسی می­سازد،  به خم قامت او

من که نزدیک شدم در نگاهش که چه­ها می خواندم

روستا   بود  و   همه   تاریخش

آنچه  را  گم    شده  است پیدا  بود

همه  بدبختی  و رنج  همه  تاریک  و سیاه

سالها و سده­ها آدم­هایی که در این آبادی

تحت   ظلم  و   ستم   و   بیدادی

کودکانش همه در کوچه تنگ و باریک

بازی   لی لی  و   گرگم   به   هوا

عا قبت  پیر شدند  و  مردند

راهم افتاد به گورستانی قبرها بود گلی

همه کوتاه و خمود با کمی عرض و طول

مثل  آن   آبادی

..................................................................................................................

از این پس آنچه که می­نویسم بیوگرافی و بخش مختصری از حوادثی است که در مسیر زندگی با آنها مواجه شدم.

    در مقدمه به این نکته اشاره می­کنم که من شدیدآ متکی به نفس بوده و از درخواست کمک از دیگران شدیدآ پرهیز می­کنم واین کمک، خواه توصیه کسی برای پیشبرد یک امر شخصی و یا احتیاجات مالی و موارد نظیرآنها باشد که از کودکی  در شخصیت من رشد کرده است و لو اینکه مخاطبین من امروز فرزندان من باشند. میل به پیشرفت در من آنچنان قوی بود که طی یک سال تحصیلی را برای خود باز دارنده و کسل کننده میدانستم، البته تحصیل و فراگیری دانش فنی را هم از الزامات پیشرفت می­پنداشتم حتی اگر مدرک تحصیلی آن دانش فنی را بدست نیاورم و یا با معیارهای وزارت علوم  مدارک مربوطه غیر معتبر باشند، چون متوجه شده بودم اشخاص تآثیر گذاررا براحتی می­توانم به دانسته­های علمی و تجربی خود مجاب نموده و بموازات فارغ التحصیلان دانشگاه­ها و حتی سریعتر  از آنها پیشرفت نمایم.

    لازم بذکر است  دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه من یا بهتر بگویم تا آخر چهارم متوسطه  فقط 6 سال بطول انجامید و در این مدت و بعد از آن شدیدآ علاقمند بیاد گیری زبان انگلیسی و سرودن اشعار عرفانی بودم و تخلص هاتف هشترودی را برای خود برگزیده­ام.

    قبل از انقلاب سازمانی را بنام سازمان مدیریت صنعتی شناسایی کردم  که برنامه­های آن با اهدافی که من دنبال می­کردم مطابقت داشت به این مفهوم که واحدهای مهندسی و مدیریت دانشگاه­ها را دریافت کرده و بخش­های کاربردی و پیش نیازهای مربوطه را تفکیک  و بقیه دروس غیر کاربردی در صنعت یا مشاغل خدماتی را حذف می­کردند .

      سرفصل این دروس را تحت عنوان مدیریت صنعتی، مدیریت برنامه ریزی وکنترل تولید، مدیریت مالی، مدیریت پروزه ها، مدیریت منابع انسانی، آمار، مدیریت زمان، مهندسی صنایع، مدیریت انبارها، حسابداری مالی یا بازرگانی، حسابداری صنعتی، مدیریت بحران، سیستم­های مدیرت اروپایی، سیستم­های مدیریت ژاپنی و برنامه نویسی به  زبان­های مختلف کامپیوتری، تحلیل سیستم­ها و بسیاری از دروس اختصاصی مهم مثل تخصیص منابع (Resource allocation) ومسیرهای بحرانی پروژه های صنعتی و تولیدی  ( Critical path method) یا CPM) و بسیاری دیگر از شاخه­های مدیریت را انتخاب و توسط استادان برجسته داخلی و خارجی تدریس می­کردند.

          سازمان مدیریت صنعتی این واحدهای تخصصی را در ترمهای فشرده 32 ساعت 64 ساعت و 128 ساعت به داوطلبان که از طریق سازمان متبوعه معرفی می­شدند، تدریس کرده و پس از برگزاری آزمون نهایی به قبول شدگان گواهی­نامه­ای اعطا می­کردند که در شرکت­ها و کارخانجات مورد استقبال بیشتری قرار می گرفتند.

   من علاوه بر اینکه در انیستیتو زبانهای خارجی مشغول تحصیل زبان انگلیسی بودم، تک تک دوره،های فوق را یا با هزینه  خود و اغلب با هزینه­های شرکت­هایی که در آنها کار می­کردم، ثبت نام  و با موفقیت به پایان می­رسانیدم و علاوه بر آنها کتاب­های مرجع متعددی را اغلب بزبان اصلی تهیه و مطالعه و  اطلاعاتی بیش از کلاس­های مدیریتی ذکر شده بدست می­آوردم. این نکته حائز کمال اهمیت است که در ادوار گذشته هیچ سازمان بزرگ کامپییوتری قادر نبود درحوزه تولید سیستم­های یک پارچه Integrated  به کارخانجات عرضه نماید و هنوز هم در عرصه تولید  به لحاظ  پیچیدگی­ها و متغیرها و محدودیت­های زیادی که در این کار وجود دارد قادر به انجام آن نیستند. متودولوژی این برنامه به یک هرم اطلاعاتی شباهت دارد که با داشتن شناخت بسیار دقیق و گسترده از فعالیت هر شرکت از پایه جمع­آوری و پردازش و در قله هرم به اطلاعات دقیق نحوه فعالیت و نهایتآ بهره وری و سود و زیان شرکت منتهی می شود.

    اگر فرض کنیم این هرم از هزاران صفحه تشکیل شده و از ریزترین اطلاعات در صفحه پایه هرم تا کلانترین آن در قله هرم با هم ارتباط سیستماتیک دارند این امر مسلم است که در هرصفحه پردازش­های متفاوتی وجود دارد که بدون استفاده از مدلهای ریاضی و حل مسا ئل پیچیده امکان پذیر نمی­گردد. در حالی که از هر صفحه و پردازش­های آن گزارشاتی استخراج شده و ملاک تصمیم­گیری و تصمیم­سازی در کمیته­های اجرائی قرار می­گیرند.

   در آخرین شرکتی که من کار کردم یک شرکت بزرگ داروسازی با شرکت­های اقماری متعدد بود که از سال 1348 آغاز به کار کرد و با ارتقاءهای پی­درپی در سال 1352، مدیریت برنامه­ریزی و کنترل تولید کارخانه آرایش و بهداشتی آنرا بدست گرفتم. از آن تاریخ من پایه گذار سیستم­هائی در آن شرکت شدم که تا آن وقت کار علمی نظیر آنرا تجربه نشده بود.

   در سال 1372 پسرم فرشید هاشمی بختیار که در رشته مهندسی الکترونیک فارغ التحصیل شده بود برای تصدی پست مهندسی تعمیرات به آن شرکت دعوت و مشغول بکار شدند و من با یکی دو بار ارتقاء مجدد، مدیر واحد برنامه­ریزی، مهندسی صنایع و انبارهای شرکت و کارنجات اقماری آن شده بودم که معادل مدیر کل در سازمان­های دولتی ارزیابی می­گردید. خیلی زود مصمم شدم فرشید را به واحد خود منتقل و بعنوان مدیر شبکه کامپیوتری برای ایجاد یک Total system مکانیزه اقدام نمایم که با جلب نظر هیئت مدیره انجام شد. اگرچه پسر من مهندس الکترونیک بود چند واحد برنامه نویسی هم گذرانده بود لذا موفق به انتخاب و مشغول کار پیکر­بندی MRP و متعاقبا سایر بخش­های Total system شدیم.

    تحلیل سیستم را من عهده دار بودم و برنامه نویسی را فرشید انجام  می­دادند. حدود 30 دستگاه کامپیوتر ویک دستگاه Server قوی خریداری و اولین شبکه کامپیوتری را پایه گذاری کردیم.

    در این فاصله، سازمان تحت نظر من نیز گسترش پیدا کرده و پست سازمانی من به معاونت مدیر عامل در برنامه ریزی و کنترل تولید، مهندسی صنایع و شبکه کامپیوتری و مرکز اطلاعات مدیریت و انبارها با بیش از 3000 قلم مواد اولیه و بسته بندی 200 نوع محصول و80  دستگاه خط تولید ارتقاء پیدا کرده بود و چند حوزه مدیریت که مدیران آنها دو نفر دکتر داروساز، دونفر مهندس صنایع، یک نفر لیسانس حسابداری، یک نفر فوق لیسانس مدیریت وآخری مهندس الکترونیک که پسر خودم بود و مدیریت شبکه کامپیوتری را اداره می­کردند و بقیه در رده های سر پرست و کارمند و کارگر که مجموعآ به 80 نفر بالغ می­شدند، مجموعه تحت نظارت من را تشکیل میدادند و این مجموعه برای 1500 نفر از کارکنان  و 80 خط تولید برنامه کار تدوین می­نمود که لازم بود یک برنامه بهینه و تامین کننده اهداف شرکت باشد. با اینکه پست من ستادی بوده و کار اجرایی نباید انجام می­دادم ولی کلیه امور کارشناسی مجموعه خود را شخصآ عهده­دار بوده و به اتفاق پسرم  نظارت و اجرا می­کردیم و همین امر عامل موفقیت غیر قابل باور من در دوران خدمتم را فراهم کرده بود.

     برای انجام این امور برنامه ریزی کوتاه مدت، میان مدت و دراز مدت محصول و مواد و ماشین آلات و نیروی انسانی لازم بود که ازتکنیکهای پیشرفته مثل Linear programing   و ABC Analysis control و simplex یا حل ماتریسهای N بعدی ودر پیش­بینی­های بازار آینده فروش محصولات از رگرسیون استفاده می­کردیم.

     بعد از ساعت کار اداری از خانه با استفاده از مودم به شبکه وصل و به گسترش و تکمیل آن اقدام می­کردیم.

آنچه که تا اینجا نوشتم آنقدر کلی و موجز است که نقش اساسی من و پسرم را در سرنوشت شرکت و پیشرفتهای علمی آن خیلی مختصر بازگو می کند، در واقع ما به کلیه واحدهای عملیاتی شرکت نظارت می­کردیم و تا سال 1379 که شبکه کامپیوتری با یک نرم افزار هم بسته پردازشی مجهز شده بود بخشهای مهم وحیاتی شرکت تحت پوشش ما عمل می­کردند.

   در آن سال مدیریت عامل شرکت معاونت فروش را نیز که رگ حیاتی تامین پول بود با تمام سازمانش و با حفظ سمت قبلی به من محول کردند در نتیجه از همان ماه اول فروش ماهیانه شرکت از یک میلیارد تومان به دو میلیارد تومان افزایش پیدا کرد در حالی که من تجربیات فروش را نداشتم، انعطاف پذیر نبودمه و خصوصیاتی داشتم که یک مدیر فروش نمی­تواند با آن خصوصیات موفق عمل نماید. تنها چیزی که مارا موفق به ارتقاء کم سابقه فروش تا دو برابر ماههای قبل نمود اعمال سیستم­های نوین و علمی مدیریت در آنجا و اعمال نظارت به شرکت بزرگ دیگری بود که پخش محصولات ما را در کل کشور بعهده داشتند.

      آخرین جملات خود را به همشهریان جوان و تحصیل کرده خود تقدیم می­کنم که شاید بتوفیق هرچه بیشتر آنها در سازمانی که کار خواهند کرد کمک نماید، چون طی چهل سال کار در شرکت­های بزرگ و کوچک به شناخت کاملی از تفکر مدیریت ایران دست پیدا کرده­ام که شامل کلیه کشورهای جهان سوم نیز می­شود تملق را می­پذیرند و شاید پاداش آنرا هم بدهند ولی پس از حصول به مقصود متملق را زیر پا له می­کنند، با توجه به مسافرتهائی که به کشورهای اروپایی کرده و از سیستم­های مدیریتی آنها دیدن کرده­ام و یا در تهران میزبان مدیران اروپایی زیادی در طول خدمتم بودم آنها تملق را حتی برای یک دقیقه تحمل نمی­کنند.

    نکته دیگر اینکه در بخش خصوصی خود را دست کم نگیرند و حقوق درخواستی خود را در بدو استخدام دو حتی سه برابر آنچه که متعارف هست درخواست نمایند بشرطی که با مطالعه بیشتر از آنچه در دانشگاه یاد گرفته­اند در مصاحبه حرف­های جدیدی برای گفتن داشته باشند زیرا در یخش خصوصی صرف مدرک تحصیلی، کسی را استخدام نمی­کنند، البته داشتن مدرک تحصیلی را هم نادیده نمی­گیرند. من شخصا در تمام دوران خدمتم بالاترین حقوق و مزایای  شرکت را بعد از مدیر عامل دریافت می­کردم در حالی که آن شرکت و کلیه سازمانش علمی والزاما از سرپرست به بالا بیش از100 نفر تحصیلات لیسانس، فوق لیسانس و بیشتر دکترا را دارا بودند.

    بالاخره بعد از 37 سال بدلایل شخصی استعفا کردم و دیگر قصد ادامه کار در هیچ سازمانی نداشتم ولی با اصرار دوستانی به فاصله چند روز  از یک گروه صنعتی بزرگ دعوت بکا ر شدم. متاسفانه بیماری قند، فشار خون و بدتر از همه نوروپاتی و بسته شدن عروق اصلی پاهایم مانع اداره کارم گردید و از تمدید قرارداد خودداری کردم.

     من دارای چهار فرزند هستم که اولی دخترم دندانپزشک، دومی پسرم مهندس الکترونیک و فوق لیسانس MBA که به Management Business Administration  اطلاق می­گردد و سومی دخترم مهندس نرم افزار کامپیور و چهارمی دانشجوی سال آخر مهندسی IT بمفهوم Information technology  میباشند.

در انتهای این بیو گرافی که در واقع به یک رزومه بیشتر شباهت دارد تا بیوگرافی, چند قطعه منتخب از اشعاری که سروده­ام برای علاقمندان تقدیم می­کنم و بزودی تحت عنوان دیوان اشعار هاتف هشترودی تکمیل و در صورت اخذ مجوز منتشر خواهم کرد.

منتخبی از دیوان اشعاردر حال تدوین قادر هاشمی بختیار متخلص به ( هاتف هشترودی)  

خدا  شناسی

من بهاران دیده ام که زندگی در آن روان                  کوهساران دامنی پوشیده از گل جاودان

سر درختهارا شکوفه کرده الوان و جوان                  چهچه بلبل,قناری,مرغ عشق و طوطیان

                          من در این پویش و رویش یا فرآیند حیاط

                         عطر و رنگ  آسمانی از خدا را دیده ام

در شب هنگام کویری سر ببالا برده ام                      فرشهای نقره فام  آسمان را  دیده ام

بافت آنها سیم و زر یا گوهر فیزه ای                        گاه و بیگاهی شهابی را از آنها چیده ام

                        من  درون  کهکشانهای عظیم  نقره ای

                        منشآ  نوری  از انوار خدا را دیده ام                    

وقت بیماری که طاقت را بریده درد آن                      هر تلاشی کرده ام تشدید گردیده بر آن

آرزو کردم که جانم را بگیرند آن زمان                       تا شوم آسوده از آن دردهای بی امان

                             من در این نومیدی اندر چشم های خویشتن

                              اخگر امیدی   از سوی  خدا را   دیده ام

در کنار آب دریا موجهای بی امان                       مثل کوهی می خورد ساحل وبرمیگردد درآن

گر افق در دیده باشد آن فراسوی جهان                 این کره آب است چرخان در فضای بیکران

                               من در این چرخش و رانش در کرات آسمان    

                               دانش   پیچیده  از علم   خدارا   دیده ام

من همه گلهای یاس باغ را بوئیده ام               خرمن سوسن , بنفشه و شقایق دیده ام

داخل باغی شده سیب و هلو را چیده ام            طعمها و رنگهای میوه را فهمیده ام

                         من درون طعمها و رنگ های روح بخش                        

                           رنگ  سرتا پا  سفیدی  از خدا را   دیده ام

در کما ل تشنگی آب خنک نوشیده ام                        بهر فهم لذت هر لحظه اش کوشیده ام

در نشاط زایدالوصفی به جان جوشیده ام                     یا که تن پوش حریر از یاسمن پوشیده ام

                          در  میان  لذت  سیراب  گشتنهای  خود

                        من خدارا داخل یک چشمه ساران دیده ام

قایقم بشکسته در دریا شناور گشته است                        تخته ها از هم گسسته یا همه وارفته است

موج آنهارا بسوئی برده دستم بسته است                        بس که در دریا شنا کردم وجودم خسته است

                                   شاخه یک نی مرا هاتف به ساحل برده است

                                     من در آن نی هم نشانی از خدارا دیده ام    

         

                                              سن بلوغ

زنجیرکشیدی من و زنجیرگسست                               توی قفس انداختی آنهم که شکست                                   

در  دام   کمند   گیسوانت    بودم                               تیرازمژه ات پریده درسینه نشست

چشمان تو بر من نزند حرف دروغ                           از راه  نگاه  با  دلم  پیمان   بست        

روری که بهار آمد و خورشید دمید                    صحرا ز گل افروخته شد الوان گشت

تو تازه شوی جوان در  سن  بلوغ                     آنوقت  به  پیمان  تو خواهم پیوست

هاتف تو   اگر معتکف   میکده ای                    یک بار دگرنیزجوان خواهی گشت

 

                                           وصیت نامه

من وصیت میکنم قلب مرا بیرون کشند                    جای فلب هر کس دیگر که می خواهند نهند

گرچه مثل چینی نازک ترکها خورده است                    قد یک تاریخ درد و رنجهائی برده است

در درون سینه ای  دیگر  رسد بر عافیت                     تا بقای عمر او  باشد  الی   پایان  وقت

آرزو  دارم   نسوزاند   دلم  آن  سینه  را                     من که کندم  از درون  آن نهال  کینه را

چشمهایم گرچه کم سو گشته خیلی خسته اند                   هرچه باشد تحفه درویش مسکین گشته اند

اول  اشگ  خون  آنهارا  بشویند  از نگاه                      دیگر اشگ خون نجوشد از نگاهش هیچگاه

کلیه  هایم  نیز شاید  وقت  رفتن  سالمند                       طبق تشخیص  پزشگانی  که  بر آن عالمند

در بیارند از تنم  دیگر  نپوسد  زیر خاک                      تا که تسکین یابد از آن سوزهای درد ناک

من کبد دارم که شفاف است و سالم مثل رود                      عاری  از  بیماری  و  آماده  پیوند   زود       

عضوهای دیگرم را بلکه مغز استخوان                            میدهم  تا  هیچ  آثاری  نماند در جهان

زحمت  اطرافیان  خویش را  کم  میکنم                          جای آنها خود جلوتر کارو سرهم میکنم 

هاتف از فرسایش و پوچی همیشه خسته است                   روزها  کوتاه و شبها هم بهم پیوسته است             

                                       

                                                 مرگ سرخ

برای  سوختن  پروانه ام  بال و  پری  دارم                   برای سر سپردن مثل سرداران سری دارم

برای دل سپردن دیر گشته سینه ام خالی است                  هنوز هم رهرو عشقم صنوبر دلبری دارم

من از لطف نگاهش آنچنان بر خویش می بالم                  تو گوئی از برلیان بر سر خود افسری دارم

همه شبهای من روز است روشن از جمال او                  ویا در آسمان شب چو خور شید اختری دارم

میان  عاشقان البته  هر کس  اختری  دارد                     ولی من در  صف  آنها چه  دب اکبری دارم

از عطر افشانی گلهای مریم بگذریم اینک                     برای پیشواز  از او  چه عود و عنبری  دارم  

اگر در انجمن شمعی بسوزد آتش افروزد                      من  پروانه  در پایش  ز مخمل  بستری دارم

برای جستجو در سینه ام هر کس که می خواهد               ز فولاد  جلا دار و مرصع  خنجری  دارم

چه زیبا و دل انگیز است مردن با سر افرازی                اگر در خون خود غلطم چه زیبا منظری دارم

طواف  کعبه  دل  کرده ام رمی جمر هر گز                   ولی میدانم هاتف چون ملائک  شهپری دارم                                                                           

 

                                                    حریم عشق

گر نگاه مهربان تو غزل خوانی کند                                         بوته خشکیده عمرم گل افشانی کند

آبشار گیسوانت را بروی خود نریز                                         چون شب مهتاب من را تاروطوفانی کند

چهره ات را باز کن تا آفتاب روی تو                                        این شب تاریک را یکباره نورانی کند

پیچ و تاب دامنت موجی است غلطان روی آب                           غرق خواهم شد ولی بهتر که قربانی کند

تاب اندامت شبیه پیچش نیلوفر است                                       دلربائی کردنت در سینه ویرانی کند

این طپش های دل من می شکافد سینه را                                 گر بخواهی پر زند پرواز طولانی کند

  خشم تو حتی نوازش می کند قلب مرا                                  می شود آرام روحم خویش درمانی کند

آن خدائی که تو را زیباتر از خود کرده است                            عاشقان را بر حریم تو فرا خوانی کند

گیسوانت را کمندی کن بزن بر دست من                                 صید را صیاد می باید که زندانی کند

با تب سوزان خود هذیان نمی گویم هنوز                                 شاید از آن دور چشمان تو لبخوانی کند

عشق تو در سینه هاتف چنان روئیده است                              ریشه  کرده  لاجرم  باید  نکهبانی کند

                                                    

                                                   مرکب زمان         

من سوار لحظه ها هستم که میراند به پیش                          میبرد من را بجای دیگری با میل خویش

حال اگر صورتگری ثابت کند من کیستم                           لحظه ای دیگر یقین دارم کم من آن نیستم

بیگمان هر لحظه از عمرم که از دست میرود                     من ومن های دگرراهمره خود میبرد

کودکیهایم بیادم هست اما زود رفت                                نوجوانی هم شکوفا شد بهر صورت گذشت

حال می بینم که من هر لحظه آن دیگرم                          طفل کوچک , کودک و یا گرد پیری بر سرم

من در این آئینه خودرا چند هزاران دیده ام                       یا هزاران  بار مرده  باز گوئی  زنده ام    

مرکب این چرخ گردون میرود بی بازگشت                       تا به مقصد اختیاری نیست پس باید گذشت

در جوانی  نسخه های  بی بدیلی  داشتم                            قالبم  تغییر  میکرد  آنچه  من   پنداشتم

سایه ها در چهره ام نقش و نگاری ساختند                         چین های  بیشتر  بر صورتم   انداختند 

حال من صد ها نمونه از خودم را دیده ام                         با هزاران نسخه از خود آشنا گردیده ام

نسخه آخر که در آئینه  خواهم  دید  من                           شنبه و یکشنبه  یا آدینه  خواهم دید من

دیگر آن مرکب نمی راند زمان ایستاده است                     نقش هاتف روی سنگ صیقلی افتاده است                           

 

                                                     یک رویا                    

درون سینه ام یک شعله ای افروختم روزی                        دلم شمش طلا شد در پی آن آتش افروزی

چشیدم تربت  حافظ و مولانا و سعدی  را                          مرا طاقت نبود آنجا که تن دادم بخود سوزی

ولی خاکسترم با تربت آنها معطر شد                               دریدم  پرده  اسرار و  جستم  راه پیروزی

زمین را ترک کردم در سیاهی ها فرو رفتم                      ولی خود منبع نوری شدم در آن سیه روزی

زمان ایستاده اما میروم من محفل جانان                          که اسرار دو عالم را در آن باید بیاموزی

می و ساقی فراهم بود و ساغر دست مولانا                       پریرویان حافظ بود و یک هفت سین نوروزی

خرابا تی که حافظ را لسان الغیب نامیدند                       بهشتی گشته بود آنجا برای حکمت اندوزی

بمن گفتند بر گردم طریق معرفت جویم                         مرا قلبی است از جنس طلا بهر زر اندوزی

برای سوختن هاتف سمندر باش در آتش                       ویا مانند مولانا  بکن  با شمس  خود  سوزی

                                        

 

                                                انتظار فرج

خانه کهنه ای از خشت نمور                                          کوچه ای تنگ فقط راه عبور

پدری  پیر  چروکیده  تنش                                             لاغر و  زرد  نگاهش رنجور

مادر از درد  کمر می نالد                                            خم شده نان  بپزد توی  تنور

سقف از چوب ولی نا همگون                                        کج و نازک, خم و پوسیده قطور

دیرکی  چند  ببالا   زده اند                                             سایه ها   مانع   تابیدن   نور

عنکبوتهای زیادی در سقف                                            می تنند تار , مگسها در  تور

رنگ سقف است سیاه از دوده                                         سایه روشن و کمی نور  تنور

یک طرف دیگ مسی می جوشد                                     توی آن آش جو است یا بلغور

حاصل زندگی یک عمر است                                        چند عدد کاسه مس , تنگ بلور

مادر از پختن نان  فارغ شد                                          حال   باید  ببرد  جائی   دور

مزد نا چیز تلاش زن و مرد                                         چند عدد نان از آن  زحمت و زور

مرد و زن بهر کدامین لحظات                                      روز و شب را گذرانند صبور

هاتف  آنها  پی  آرامش  خود                                      انتظار  فرجند  یا  لب   گور         

                                            

                                            گذر عمر

آب زلال رود که جاری است می رود                     این لحظه های خوب تورا نیز می برد

فر سنگها  گذر کند  همراه  عمر  تو                       در دام  پر صلابت  دریا  فرو   رود

هرکس که از گل وچمن وچشمه سارو رود                آن لذتی که می برد ارزان نمی خرد

می بینی این فرازو نشیب روان رود                        زیبا و نقره فام از این دشت بگذرد

غلطان ز روی صخره تورا شاد میکند                     طول  نگاه  عمر تورا نیز می برد

هاتف بهوش باش که این عمر پر بها است                گر نقره برده است طلا پس بیا ورد

 

                                           خنده های یخ زده

من صدای گریه گل  را که شبنم می شود                     می چکد بر دامن یاس و چمن نم میشود

می شناسم خنده های تلخ خود در چهره ام                    در لبانم لحظه لحظه یخ زده غم میشود

می شناسم   پشت   مردان   خموش                         در جوانی هم بسی  تابیده و  خم می شود

می شناسم من عزیزان برادر مرده را                        آهشان  یک  بازدم  آه دگر دم  می شود

می شناسم   غرش   طوفان    کوه                           دشت و صحرا را تنیده بازدرهم می شود

می شناسم قطره های اشک غلطان یتیم                      گاه می غلطد به صورت گوهرجم می شود

از خدای خود همیشه داد خواهی داشتم                      صبراو خیلی زیاد است عاقبت کم می شود

می شناسم لخته های خون درهم ریخته                      از دهانهائی  که  میدوزند و برهم می شود

آشنائی دارد هاتف بر عواطف های سرد                     گا ه می بیند  بظاهر  گاه  مبهم  میشود           

                                          

                                                    پاداش       

پدری   بستر   بیماری   مرد                                             آمبولانس آمد و گورستان برد

پسرش دست به جیب شلوار                                               حمل  تابوت  به اغیار سپرد

بستکانش   همه  آنجا  بودند                                               گورکن  زود  بخاکش  به سپرد

جامه پوشان سیه  کم  بودند                                               می شد از دور به انگشت شمرد    

دخترانش   به  لباس  فاخر                                               چکمه ها چرم دل از کف می برد

عینک  دودی آنها درچشم                                                هرکه  میدید  دلش  می  آزرد

چرتکه انداختن و. حرص و طمع                                        وارثین را  به  ولع  می  آورد

سهم من نصف یکی از دونفر                                             آن دو , سهم دو برابر می  برد

همه گفتند که قانون غلط است                                            حق ما  بود که  آنها  می خورد   

این یکی خواست که ویلا بخرد                                           آن یکی باغ بدردش می خورد

هاتف از قصه خود شد نگران                                             دستها  را   بدعا   بالا   برد