دلتنگيهاي مادر پير يك شهيد گلگون كفن/
دوست عزيزم سيروس در عمليات كربلاي چهار به فيض عظماي شهادت نائل آمد. آن موقع تنها يك سال از ازدواج ايشان گذشته بود. در هنگام شهادت او، همسرش خانم تركمان در اهواز زندگي ميكرد؛ در زمان جنگ تحميلي بسياري از فرماندهان جنگ، به دليل ضرورت حضور مداوم در مناطق عملياتي و نداشتن فرصت مرخصي، خانواده خود را به شهرهاي نزديك مناطق جنگي منتقل كرده بودند تا دغدغه و دلنگراني كمتري داشته باشند. در هنگام شهادت سيروس همسر او باردار بود و اشتباه نكنم پسرش محمدامين سه ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش به دنيا آمد. سيروس تنها فرزند پسر خانواده بود و چند تا خواهر داشت كه در هنگام شهادتش يكي از آنها ازدواج كرده بود و بقيه كوچك بودند. پدرش اصالت كرمانشاهي و مادرش اصالت آذربايجاني داشت. خانواده و خواهرانش خيلي به سيروس وابسته بودند. او مدتي را در آموزش و پرورش، به همراه حاج محمد غفاري، كار كرده و سپس به عضويت سپاه پاسداران در آمده بود. در پرسنلي بسيج پايگاه اسلامشهر همكار بوديم. بسيار خوشمشرب و در كارش دقيق بود. فردي وظيفهشناس، مهربان، خوش برخورد و منظم بود. قد رشيدي داشت و با لباس رزم بسيار برازنده جلوه ميكرد. در هنگام رژه و مراسمات نظامي با من در صف مقدم قرار ميگرفت. صبحها با هم در فضاي وسيع داخل پايگاه ميدويديم و ورزش ميكرديم. فكر ميكنم سال 63 تازه نامزد كرده بود كه با اصرار خودش و به صورت داوطلبانه براي مدت شش ماه به جبهه اعزام شد؛ با استعداد و علاقهمندي زيادي كه داشت آموزش تخصصي توپخانه را با موفقيت سپري نمود و با رشادتهايي كه در عملياتهاي مختلف از خود نشان داد پست فرماندهي گردان توپخانه را با شايستگي احراز نمود.
در زمستان سال 1364، پس از عمليات والفجر هشت و فتح بندر فاو به دست رزمندگان شجاع و جان بركف ايران، در اردوگاهي به نام كوثر در كنار جاده مواصلاتي اهواز و حميديه بودم كه سيروس به سراغم آمد و مرا با خود به مقر فرماندهي توپخانه در ساحل شرقي اروند رود برد. شب را در سنگر سرپوشيده در كنار سيروس و يارانش گذراندم، شبي به يادماندني كه تا عمر دارم فراموش نميكنم.
پس از قطع تلفن حاج عباد دوباره تلفن همراهم زنگ خورد. حاج احمد شايگان بود. پس از سلام و عليك از احوال خانواده، به ويژه پدرش و خالهاش، يعني مادر شهيد دزفولي، جويا شدم. گفت كه چند روز است خالهام، مادر شهيد سيروس دزفولي، مدام تماس ميگيرد كه شماره دهپور را برايم پيدا كن. ميگفت خالهام ميگويد دو روز است پشت سر هم سيروس و دهپور را در خواب با هم ميبينم و خيلي دلم براي هر دو تنگ شده است. ميخواهم با دهپور صحبت كنم.
از گفت و گوي با يك دوست قديمي و بازگو كردن خاطرات و ياد يك شهيد جاويد بسيار مسرور شدم. بغض گلويم را گرفته بود. از اينكه هنوز شايستگي حضور به همراه يك شهيد در خواب مادر او داشتم خيلي خوشحال بودم ولي از اينكه به هر دليلي مدت زيادي از خانواده و پدر و مادر دلسوخته شهيد همرزم و دوست دوران پرشور جواني بيخبر بودم احساس شرم ميكردم. از حاج احمد شماره منزل خالهاش، مادر شهيد دزفولي را گرفتم.
خانواده شهيد دزفولي قبلاً در اسلامشهر زندگي ميكردند. من و دوستانم محمد عبدي، ارسلان جوانفرد، محمد احمديان، الله كرم كرمعلي، يونس رزاقي، منصور عيوضي، رضا چيوايي و... سالي يك بار، به ويژه در ايام سال نو، به خانواده شهيد سيروس دزفولي و خانواده آقاي تركمان، پدر همسر شهيد دزفولي و خانواده ساير دوستان شهيد، به خصوص شهيدان نوروزعلي رحماني، محمود دهقاني، رسول شماخي، محمود شيروراميني، ابوالفتح نصيري، ذبيحا... سلمان فيضي، ابراهيم سلمان فيضي، محمد دستوري، احمد رضايي، كشاورز، محبي، و... سر ميزديم و از احوال آنان جويا ميشديم. با شرمساري بگويم كه حالا ديگر تنها با خانواده شهيد رحماني توانستهايم ارتباط نزديك خود را حفظ كنيم و با بقيه ارتباط چنداني نداريم. اكنون پدر و مادر بسياري از شهيدان عزيز از دنيا رفتهاند، برخي از آنها نيز روزگار پيري و تنهايي را سپري ميكنند. بيشتر فرزندان شهدا نيز ازدواج كرده و تشكيل خانواده دادهاند. سالها پيش خانواده شهيد دزفولي از اسلامشهر به تهران و فلكه دوم صادقيه نقل مكان كردند و ارتباط ما با آنان قطع شد. ميخواستند به فرزند شهيد، يعني محمدامين، نزديك باشند، چون بوي سيروس را از پسرش استشمام ميكردند.
بعد از قطع تلفن شايگان با منزل خانواده سيروس تماس گرفتم. مادرش گوشي را برداشت. سلام دادم و پس از پاسخ ايشان خودم را معرفي كردم. با صداي مهربان و لرزان و با لهجه آذري گفت: حالت چطوره پسرم، خيلي دلم برات تنگ شده بود، شمارهات را نداشتم و نميتوانستم با شما تماس بگيرم تا اينكه به پسر خواهرم حاج احمد زنگ زدم و از او كمك خواستم؛ ميگفت دو روز پشت سر هم خواب تو و پسرم سيروس را در كنار هم ميبينم.
خيلي خوشحال شدم كه هنوز شهيد به من افتخار بودن در كنارش و در خواب مادرش را داده است. كمي به خودم اميدوار شدم. اين احساس را به مادر شهيد نيز گفتم. او گفت آري در خواب ديدم با سيروس در يك جا هستيد و بگو و بخند داريد، حتماً سيروس از تو رضايت دارد. ميگفت بعد از اين خواب خيلي تلاش كردم پيدايت كنم و باهات صحبت داشته باشم.
احوال پدر، خواهران، همسر و فرزند شهيد سيروس دزفولي را از مادرش پرسيدم. گفت: پدرش مريض است. خواهرانش همه، به جز كوچيكه ازدواج كردهاند، همسرش ده سال پس از شهادت سيروس به اصرار ما ازدواج كرد و محمدامين هم ازدواج كرده و يك دختر ناز چندماهه دارد. ميگفت من منزل را تغيير دادم كه به محمدامين نزديك باشم. از نوهاش راضي بود و ميگفت كه مدام به آنها سر ميزند. آن طور كه ميگفت محمدامين در زمان عروسيش به آنها گفته: حيف كه شماره تلفن آقاي دهپور را ندارم. خيلي دوست داشته كه مرا نيز به عروسي دعوت كند ولي به هر دري زده پيدايم نكرده است. چند كلمهاي هم با خواهر شهيد صحبت كردم و شماره تلفن همراه محمدامين را از او گرفتم.
همان شب به محمدامين، پسر شهيد دزفولي زنگ زدم و كلي با او صحبت و درد دل كردم. قرار گذاشتيم كه يك روز هماهنگ كنيم و همديگر را در منزل پدر و مادر سيروس ببينيم. شماره او را به دوست مشتركمان حاج محمد عبدي هم دادم تا ساير دوستان را نيز خبر كند.
سالها پيش كه در يك آموزشگاه كنكور تدريس ميكردم هنگام حضور و غياب به اسم دختر خانمي با فاميلي دزفولي برخوردم. شبيه سيروس بود. از او پرسيدم شما خواهر شهيد دزفولي هستيد؟ اول رويش نشد و گفت نه، ولي پس از كلاس پيشم آمد و گفت: آقا مرا ببخشيد، پيش بچهها خجالت كشيدم، شما درست حدس زديد، من خواهر سيروس هستم.
اميدوارم كه حداقل تا اندازهاي بتوانيم راهرو شهيدان گلگون كفن جنگ تحميلي باشيم.
پانزدهم مهرماه سال يك هزار و سيصد و نود و دو
عزيز دهپور آتشبك